<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>درخت دانش</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com</link>
<description>دانشنامه انسان و جهان-نوشتار</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Jan 2017 08:29:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آسمان شب</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/515</link>
<description>آسمان شب L’Hymne de la nuit قرص فروزان ماه با زیبایی سحرآمیز خود در آسمان نیلگون می درخشد و همچون چراغ دریایی که از کنار امواج خروشان، دریای تاریک را با نور خود روشن سازد، از دور ستارگان را در وادی بی پایان افلاک راهنمایی می کند. ای اختر فروزنده ی آسمان! آیا می دانی هنگامی که در گردش پایان ناپذیر خود بر فراز کوه ها می گذری و در بالای دریاها راه می پیمایی، زمانی که بر علف های سبز بیابان نورپاشی می کنی و با انوار سپید خویش بر شاخه های درختان قبای سیمین می</description>
<pubDate>Wed, 04 Jan 2017 08:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/515</guid>
</item>
<item>
<title>خاطرات کودکی / میلی/ وطن</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/514</link>
<description>خاطرات کودکی (میلی / وطن) Souvenirs d&apos;enfance (Milly / La terre natale) چگونه می توانم دیگر باره نام وطن را بر زبان رانم؟ هنوز این نام، دل آشفته ی مرا - که سالهاست از وطن دوری گزیده است - به تپش می افکند و روح اندوهگین مرا - که دیرگاهی است با زاد و بوم خود وداع گفته است - مرتعش می سازد. هنوز خاطره ی آن، همچون صدای قدم های آشنایی که به گوش منتظری برخورَد، سراپای وجود مرا به لرزه می آورَد. ********** بسی اوقات در ظلمت عمیق شبانگاهی، بدین گنبد اسرارآمیز</description>
<pubDate>Sat, 24 Dec 2016 09:01:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/514</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر من</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/513</link>
<description>تصویر من متن ترانه: عشق من، جز غم دلواپسی نیست آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست تو به تصویری، چه کودکانه دل باخته ای! من رو اون جوری، که در باور خود ساخته ای تو به نقشی، که چه دوره از من عکس ماهه، توی آب روشن توی رؤیایی، مثل بیداری تو می خوای، که ماه رو از برکه بیای برداری عشق من، جز غم دلواپسی نیست، آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست من پُر از احساسم، تو پُر از احساسی، وای اگر قلب من رو نشناسی بیا با عشق و احساس، من رو دوباره بشناس! بیا با عشق و احساس، من رو دوباره</description>
<pubDate>Fri, 08 Jul 2016 11:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/513</guid>
</item>
<item>
<title>مجازات سربازان گرسنه</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/511</link>
<description>مجازات سربازان گرسنه در سال 1295 هجری قمری، شاه روزی به حضرت عبدالعظیم می رفت. نفرات فوج اصفهان تحت فرماندهی سهام الدّوله از نرسیدن جیره و مواجب شکایت داشتند. لذا بر سر راه شاه، نزدیک سربازخانه ایستادند و عریضه ی دادخواهی در دست گرفتند. یساولان آنها را به عقب رانده و نمی گذاشتند به کالسکه ی شاه نزدیک شوند. یکی از آنها سنگی به سوی یساول انداخت. آن سنگ به کالسکه ی شاه خورد و شیشه ی کالسکه شکست. ناصرالدّین شاه پس از ورود به ارک، نایب السّلطنه را که وزیر جنگ</description>
<pubDate>Tue, 12 Apr 2016 11:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/511</guid>
</item>
<item>
<title>وزیر درستکار</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/509</link>
<description>وزیر درستکار یکی از حکمرانان ایران بر وزیر خود خشم گرفت و او را از کار برکنار کرد و به وزیر گفت: محلی را انتخاب کن تا آن را به تو ببخشم و با نعمت و ثروت به آن جا بروی! وزیر گفت: نعمت و ثروت نمی خواهم و آن چه دارم به حکمران بخشیدم. نمی خواهم که او جای آباد و پُرنعمتی به من بدهد. خواهش من این است که اگر نظر لطفی هست، یک ده ویرانی به من ببخشید تا آن جا را برای خود آباد کنم. حکمران دستور داد تا هر چند ده ویران که بخواهد به او بدهند، اما در همه ی کشور هر چه</description>
<pubDate>Sun, 03 Apr 2016 07:42:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/509</guid>
</item>
<item>
<title>راه پیمودن لاکپشت</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/508</link>
<description>راه پیمودن لاکپشت لاکپشتی در جاده های جهان هستی راه می پیمود، اما پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌های‌ دنيا طولانی. می‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكی‌ از بسيار را نخواهد پیمود. آهسته آهسته‌ می‌خزيد، دشوار و كُند. لاکپشت تقدير کشیدن لاک پشتش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌كشيد. پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبك. لاک‌پشت‌ روی به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمی‌كردی.</description>
<pubDate>Mon, 28 Mar 2016 17:49:47 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/508</guid>
</item>
<item>
<title>زیان طمع</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/502</link>
<description>زیان طمع یک روز شبلی – عارف و صوفی خراسانی در سده ی چهارم – به مسجدی رفت تا نماز بگزارد. چند کودک از مکتب به آن جا آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند. یکی فرزند توانگری بود و دیگری فرزند درویشی فقیر. توانگرزاده حلوا می خورد و درویش زاده نانی خشک. درویش زاده از او حلوا طلبید . پسر توانگر گفت: سگ من باش تا تو را حلوا بدهم! گفت: من سگ توام. توانگرزاده گفت: مانند سگ ها عوعو کن! آن درویش زاده مانند سگ ها بانگ برآورد تا توانگرزاده پاره ای حلوا به او داد.</description>
<pubDate>Wed, 02 Mar 2016 08:17:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/502</guid>
</item>
<item>
<title>پند پیرزن</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/500</link>
<description>پند پیرزن در روزگار سلطان مسعود غزنوی، حاکم شهر فراوه بر پیرزنی ستم و جور کرده بود. آن پیرزن به غزنین آمد و به پیش سلطان مسعود دادخواهی کرد. سلطان نامه ای نوشت، ولی نامه ی او تأثیری نکرد. پیرزن دوباره بازگشت، و در پیشگاه سلطان به شکایت پرداخت. سلطان مسعود بار دیگر دستور داد تا نامه ای بنویسند. پیرزن گفت: یک بار نامه ای بردم، فایده ای نبخشید. سلطان مسعود گفت: من چه کنم؟ پیرزن گفت: ای سلطان، تدبیر این کار آسان است.</description>
<pubDate>Tue, 23 Feb 2016 08:05:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/500</guid>
</item>
<item>
<title>چه ربطی داره؟</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/492</link>
<description>چه ربطی داره؟! همسر باب هوپ به دیدار شوهرش که به علت فلج شدن یک دستش در بیمارستان بستری شده بود، رفت و پس از خوش و بش رو به او کرد و گفت: دیدی عزیزم، بالاخره این مشروب لامذهب کار خودش رو کرد و تو رو به این روز انداخت؟ اگه خوب دقت کنی، می بینی که دست چپت اصلاً تکون نمی خوره و من حتم دارم که این موضوع صد در صد مربوط به مشروب خوری توست. باب هوپ در حالی که عصبانی شده بود، گفت: زن حسابی! ... مرض من چه ربطی به مشروب داره؟ من همیشه مشروب رو با دست راست بلند می</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2015 19:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/492</guid>
</item>
<item>
<title>اسب سرخ</title>
<link>https://daneshgara-literatur.blogfa.com/post/490</link>
<description>اسب سرخ The Red Pony در باره نوشتار: اسب سرخ نام نوشتاری از جان استین بک است که سه فصل نخستین آن را از 1933 تا 1936 میلادی در مجله نوشت. این نوشتار بطور کامل در سال 1937 میلادی برای نخستین بار پخش گردید. نویسنده در باره این داستان چنین گفته است: اسب سرخ در سال ها پیش نوشته شد، آنگاه که خانواده ی ما دچار پریشانی گشته بود. نخستین مرگ روی داده بود. خانواده، که هر کودکی به جاودانگی اش معتقد است، از هم می پاشید.</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2015 09:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>daneshgara-literatur</dc:creator>
<guid>daneshgara-literatur.blogfa.com/post/490</guid>
</item>
</channel>
</rss>
