خاطرات کودکی
(میلی / وطن)
Souvenirs d'enfance
(Milly / La terre natale)
چگونه می توانم دیگر باره نام وطن را بر زبان رانم؟
هنوز این نام، دل آشفته ی مرا - که سالهاست از وطن دوری گزیده است - به تپش می افکند
و روح اندوهگین مرا - که دیرگاهی است با زاد و بوم خود وداع گفته است - مرتعش می سازد.
هنوز خاطره ی آن، همچون صدای قدم های آشنایی که به گوش منتظری برخورَد، سراپای
وجود مرا به لرزه می آورَد.
**********
بسی اوقات در ظلمت عمیق شبانگاهی، بدین گنبد اسرارآمیز لاجوردین که آسمان می نامند،
نظر دوخته و تا بامدادان چهره ی زیبای اختران شب را - که در گردش پایان ناپذیر
خویش بر روی ساکنین این زمین سالخورده لبخند می زدند - نگران بوده ام.
بسی شب ها در زیر این قبه ی بلورین بی انتها- که هیچ چیزش قدرت تیره کردن ندارد -
نشسته و آفاق بیکران طبیعت را با بال های تندرو خیال درنوردیده ام.

بسی روزها در دامان کوهسارانی - که بر آنها درختان خرّم لیمو و زیتون سایه افکنده بودند -
به سر برده و به شاخه های سبز گیاهانی - که با وزش نسیم بهاری سر به هر سو خم
می کردند - نظر دوخته ام.
بسی ساعت ها در سواحل دریاها - که امواج پر تلاطم آن، هنگام برخورد به سنگ های ساحلی
رام شده و خروشیدن فراموش می کنند - نشسته و توده های انبوه شن را - که پیوسته در زیر
آب های کف آلود از نظر پنهان می شدند - نظاره کرده ام.
بسی لحظه ها، هنگام غروب بر جزایر کوچکی - که در زیر انوار طلایی رنگ آفتاب، بسترهایی
زرین جلوه می کردند - نظر دوخته و در پیش دیدگان خویش، در آن جایی که افق زیبا با همه ی
شکوه خود جلوه گری می کند، قرص آتشین خورشید را - که به آهستگی، چون گوی عظیمی
که چوگان تقدیرش به سوی وادی ناشناسی رانده باشد، ناپدید می شد - نگریسته ام.
بسی اوقات در کنار آرامگاه با شکوهی که جسد ویرژیل برای همیشه در آن آرمیده است، در
دشت هایی که سیلاب آنها را درنوردیده بود، کنجکاوانه گردش کرده ام و از کوم و الیزه به
سوی مقبره های بزرگان عهد کهن شتافته ام.
بسی ایام از دور به قله های رفیع کوهساران - که همچون اهرامی عظیم در فضای بیکران جای
داشتند و دست تابستان پیراهن سیمین برف های زمستانی را از تن آنان به درآورده بود - نظر
افکنده و به غرش آب در میان دره های وسیع آنها گوش فرا داده ام.
هنوز منظره ی دلپذیر این صحنه ی زیبا را در برابر خویش مجسم می بینم:
موج کف آلوده با خروشی فراوان از قله های بلند سرازیر می شد، طبقه ای را در می نوردید و
آهنگ طبقه ی دیگر می کرد، و قریه ها و چمنزارهای خرّم را پشت سر می گذاشت، از روی
صخره های بزرگ به پایین می جست و به لاقیدی فرش زمرّدین چمن را پایمال می کرد. چون
دیوی خشمگین از نشیب و فراز می گذشت تا بار دیگر آهنگ رفتن کند و به سیر جنون آمیز
خویش ادامه دهد. سرانجام در واپسین دم سفر، راهی از میان درختان کاج و بلوط باز کرده، به
درون دریاچه ای زیبا - که نیمی از آن در زیر سایه ی درختان پنهان شده بود - فرو می ریخت
و یک لحظه صفای روح افزای آن را بدل به تیرگی و کدورتی غم انگیز می کرد. آن گاه برای
همیشه آرام می شد و بار دیگر صحنه ی لاجوردین دریاچه، آرامش خود را باز می گرفت.
امروز خاطره ی همه ی این مناظر دلفریب، همه ی این مشاهدات فرحبخش، همه ی این
شاهکارهای پُر آب و رنگ طبیعت در روح من باقی است، لیکن هیچ یک از این خاطرات
نتوانسته است ذرّه ای از خرمن محبتی را که در مزارع قلب من جا دارد، به خود تخصیص
دهد، زیرا دل من پیش از این در جای دیگر به گرو رفته است.
*********
در یک گوشه از زمین، کوهسار بی حاصلی است که نه زمزمه ی جویباری در دره های آن
بر می خیزد و نه شاخه ی سبز درختی بر تخته سنگ های آن سایه می افکند. کوهستانی است
که دامنه ی آن با گردش ایّام، همچو پیشانی مردان سالخورده پُرچین شده و تحته سنگ های آن
چون آشیان پرندگان مهاجر از هم جدا گشته است.
در یک طرف، کنار تخته سنگی - که سیل های بهاری خاک های اطرافش را در هم شسته اند -
گیاه خشکی که هنوز در ریشه های آن آثار جوانه های ایّام جوانی هویداست، سر برافراشته
و در پیرامون آن، توده ای از شن که گوسپندی هنگام گذشتن بر جای نهاده، انباشته شده است.
در میان این گیاهان خشک کوهستانی، جا به جا مزارع کوچکی - که با خون دل نیاکان ما
عجین شده و با عرق پیشانی آنان آب خورده - جای گرفته و گاه نیز در بین آنها بوته هایی - که
بر روی شن های اطراف گسترده شده و اندک اندک روی به زردی نهاده اند - خودنمایی
می کند.
نه زمزمه ی ملایم جویبارها در فصل تابستان، نه صدای بر هم خوردن شاخه های درختان در
موسم بهار، نه نوای فرحبخش بلبلی که صبحدم سر از خواب دوشین بر می دارد و نه ناله ی
جانسوز مرغ حقی که همیشه بر فراز درختان آوازه خوانی می کند، هیچیک قادر نیست که
تارهای قلب مرا به ارتعاش آورد، لیکن هر زمان که آهنگ یکنواخت حشره ی کوچکی از زیر
خاک، خاموشی این کوهستان وسیع را بر هم می زند، ناگهان سراپایم به لرزه می افتد و دل
اندوهگینم یاد وطن می کند.
در دامنه ی این کوهسار بی حاصل، کلبه ی روستایی کوچک و تاریکی است که تخته سنگ
بزرگی بر آن سایه افکنده و انبوه خزه های سبز و در هم از سال هایی که بر عمر آن گذشته
است، حکایت می کند.
در آن گوشه، از سال ها پیش دست تصادف در پای سه پله ی سنگی، بوته ی عشقه ای بر
زمین نشانیده است. اکنون این بوته ی با وفا، شاخه های باریک خویش را بر اطراف گسترده
و سراسر ایوانی را - که تنها زینت این کلبه ی روستایی است - در زیر شاخ و برگ خود پنهان
کرده است.
در کنار آن باغی است که در دامنه ای وسیع و کوتاه جای گرفته و هنگام غروب انعکاس
اشعه ی سرخ فام خورشید بر ریگ های مرطوب آن، منظره ی سراپرده ی فرشتگان را به نظر
می آورد.
در یک سمت باغ، خرمنگاهی است که من هر سال هنگام درو به سوی آن می شتافتم و با
نشاطی کودکانه چوب گندمکوبی را - که با آهنگی یکنواخت زیر و بالا می رفت و دانه های
گندم را خرد می کرد - می نگریستم.
در چنین موسمی، هر ساله در این خرمن میان کبوتران زیبا و گنجشکان گرسنه بر شاخه ی
گندمی - که از زیر داس دروگر به سلامت جسته بود - کشمکشی سخت آغاز می شد تا سرانجام
هر کدام یکی از دانه های آن را بردارد و به آشیان خود شتابد.
در گوشه ی این باغ مشتی از آلات گوناگون برزگری، ارابه های کهنه و زنگ زده، مهاری های
پاره و در هم رفته، و چرخ هایی که میله ی آنها در برخورد با تخته سنگ های راه در هم
شکسته بود، زیر سقف ایوان محقری گردآوری می شد تا موسم زمستان بگذرد و بار دیگر
فصل نشاط بخش تابستان فرا رسد.
**********
هیچ چیز در این مکان دیده را از دیدار این بساط محقر باز نمی دارد. نه بام های طلایی رنگ
شهری پُرشکوه و جلا، نه جاده های غبارآلوده ی سرزمینی پُر رفت و آمد، نه امواج لرزنده ی
جویباری زیبا و نه انعکاس اشعه ی سیمین سپیده ی بامدادی بر روی سقفی بلورین. تنها
گاهی در طول راه های تنگ و باریک روستایی، بام های پُرعلف و دیوارهای دود زده ی
کلبه ای محقر - که از روز نخست پرنده ی فقر و بینوایی در آن آشیان گرفته است - نگاه های
رهگذر را به سوی خود می خواند. در آستان هر یک از کلبه های حقیر، پیرمردی روستایی با
موهای سپید و چهره ی پُر چین - که گردش زمانه یارای خلل در آرامش آن نیاورده است
- دیده به سوی افق دور دست دوخته و با دست لرزان، کودک گریان خود را در درون
گهواره از نی های نازک کلبه ی خویش تکان می دهد، و خود همچون مادری مهربان بر بالای
سر او آوازخوانی می کند تا طفلک محبوبش دیده بر هم گذارد و در خواب ناز رود.
در این وادی بی حاصل همه چیز ساده و غم انگیز است: نه آوای پرنده ای در فضای آن طنین
می افکند و نه سرخی شفقی در آسمان آن خودنمایی می کند، نه فرش سایه ای زمین گرم
و سوزان آن را می پوشاند و نه زمزمه ی جویباری در درّه های خشک آن به گوش می رسد.
معهذا همین جاست که قلب من پیوسته به یاد آن می تپد و روح من همیشه در هوای آن ناله
می کند. همین جاست که هر یک از یادگارها و خاطرات شیرین آن از نخستین روز چون نقشی
فناناپذیر بر صفحه ی دل من جای گرفته است.
همین جاست که - هر زمان که در دل شب، دیدگان خسته ی من بر چهره ی فروزان اختران
گردنده دوخته می شود - خاطره ی سال های شیرینی که در آن گذرانیده ام، در دلم بیدار
می شود و قلب حزینم را تسلی می بخشد.
در این وادی تاریک، هر ساعتی که از عمر روز می گذرد، هر گیاهی که با وزش نسیم بهاری
می لرزد، هر شاخه ی درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد، هر صدایی که
شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند. و هر فصلی که برای سبز کردن یا پژمردن
جنگل ها و چمن ها فرا می رسد، با من به زبان خود سخن می گویند و با لحن خویش راز و
نیاز می کنند.
**********
قرص درخشان ماه که به آهستگی در پس پرده ی ابری تیره نهان می شود، اختر فروزانی که
شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند، گله ی گوسفندی که با رسیدن به فصل خزان،
چراگاه های خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گوید، بوته ی سفید خاری که گلی کوچک
بر فراز آن می شکند، شاخه ی سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد، آهن تیزی
که سینه ی زمین را به آرامی می شکافد و پیش می رود، توده خرّم گیاهی که با وزش نسیم
بهاری به هر سو خم می گردد، همه با زبانی که برای هر کس غیر از من ناشناس است، با من
سخن می گویند و، راز و نیاز می کنند؛ زبانی که هر کلام آن از دنیایی مرموز سرچشمه
می گیرد و مستقیماً بر روح من می نشیند، زبانی که آهنگ های آن ترکیبی است از زمزمه ی
جویبار، غرش رعد، خروش صاعقه، ناله ی باد، نعره ی طوفان،غریو سیل و خاطرات تلخ و
شیرینی که از دوران کودکی در اعماق دل هر بشری پنهان شده و همچون پرنده ی سرگردانی
که به آشیان خود رسیده باشد، جاودانه در آن مسکن گزیده اند.
در نهاد هر یک از این آفاق بیکران حقیقتی است که تنها دیدگان من آن را می بیند و تنها دل
من با آن گفت و شنود می کند. در این جا قلب من به هر سو که نظر می افکند، خود را با همه
آشنا می بیند. همه با من سخن می گویند و همه با من راز و نیاز می کنند، همه مرا می شناسند
و همه دوستم می دارند.
در این جا هر درختی با من داستانی می گوید و هر تخته سنگی در گوش من ماجرایی
فرو می خواند. چه باک اگر این داستان از حیات قهرمانی سخن نگوید یا از ریزش سیل خونی
برای تأمین منافع بشری حکایت نکند؟
*********
آن جا، نیمکت بزرگ روستایی است که پدرم هنگام بیکاری بر روی آن می نشست و کمی
دورتر از آن اتاقی است که هر شامگاهان در درون آن برزگران پیرامون او گرد آمده، کارهای
روزانه ی خود را برایش می شمردند و آن گاه منتظر می شدند تا صدای مردانه ی وی برخیزد
و تکلیف فردایشان را تعیین کند.
آن جا، میدانگاه وسیع و خلوتی است که هر بامدادان مادرم به آن سو می شتافت تا برای ما
شیر و نان فراهم آورَد و با دست پُر مهر خویش در دهان کوچکمان لقمه گذارد.
آن جا، انبارها و اتاق های تاریکی است که هر زمان که از خارهای درختان بر تن ما زخمی
می نشست، او در درون آنها با دست خود بر روی آن عسل یا زیتون می گذاشت، بر بالین
پیرمردانی - که آخرین دقایق عمر خویش را در آستان حیات جاودان می گذراندند - حاضر
می شد و در پیش دیدگان بی فروغشان کتابی (انجیل) را - که هر یک از جملات آن از امید و
اعتماد ترکیب شده است - می گشود. در آن هنگام که آخرین آه های سرد آنها از دل گرمشان
به در می آمد، آهسته نام خدا را در گوششان فرو می خواند و قلوبشان را به شنیدن این نام
پُر جلال به تپش می افکند. آن گاه دست های ما را در دست می گرفت و روی به بیوه زنان و
کودکانی که در آن جا به زانو درافتاده بودند، می کرد، و به آرامی قطرات اشک از دیدگانشان
می سترد و به آنان می گفت: برای او دعا کنید! من مزدتان را خواهم داد.
آن جا، جاده ی باریکی است که هر زمان که نخستین انوار بامدادی کوچه های دهکده را روشن
می کرد و امواج هوا صدای ناقوس کلیسا را به گوش ما می رساند، به همراه او مشتاقانه به
سوی این خانه ی مقدس می شتافتیم تا در آن جا دل های خود را به خداوند بزرگ متوجه
سازیم و در آستان با عظمتش زانو بر زمین زنیم.
در این جا بود که پیوسته صدای آرامش بخش آسمانی او برای ما از خداوندی - که دیدگانمان
به دیدارش قادر نبود - سخن می گفت و همه چیز را در نظر ما نشانی از قدرت بی پایان او
جلوه می داد.
دانه ی گندمی که از دست باد و باران یغماگر به درون خوشه ی خود پناه می برد،
خوشه ی انگوری که از میان شاخه ها سر به در کرده بود و به آرامی عطری مطبوع در فضا
می پراکند،
تخته سنگ کهنسالی که از کنار آن چشمه ای بیرون آمده بود و در آن آب گوارا قطره قطره فرو
می چکید، گوسفند کوچکی که پشم های انبوهش هنگام بهاران فرش آشیان پرندگان زیبا
می شد، خورشید فروزنده که مراحل دوازده گانه ی مسیر خود را به آرامی طی می کرد و همه
را به رایگان از فصول سال بهره می بخشید،
اختران بیشمار آسمان که تنها قدرت خداوندی توانایی تعداد آنها را دارد، و دنیاهای بی پایان
که فقط نیروی اندیشه می تواند به کنه آنها راه یابد، اینها همه برای او وسیله ای بود که ایمان
ما را به این آفریننده ی بزرگ تقویت بخشد و حس حقشناسی و احترام ما را به مواهب این
قادر مطلق افزون کند تا به ما نشان دهد که چگونه ستاره و حشره ای که در نظر ما نامریی
هستند، نیز همچو ما آفریدگار خود را در صحنه ی آسمان ها پرستش می کنند!
*********
این زمین های پُر خس و خاشاک، این مزارع وسیع و خرّم، این تاک ها و چمنزارهای انبوه،
همه عزیزترین خاطرات مرا با خویش دارند.
در آن جا، خواهران من پیوسته چون پرندگان سرمست به هر سو می جستند و نسیم تند
بهاران هر دم دست به زیر گیسوان خرمایی رنگشان برده، گستاخانه تارهای آنها را به یغما
می داد.
در آن جا، هر روز عصر، من به همراهی شبانان بر فراز تپه ها شتافته، توده ای از چوب های
خشک آتش می زدم و دیدگان مبهوت خود را به شعله های فروزنده ی آتش که وزش باد
بهاری پیوسته بر آن دامن می زد، می دوختم.
در آن جا، هر زمان که تند باد زمستانی وزیدن آغاز می کرد، درخت بید میان تهی - که اکنون
سر به سوی زمین خم کرده است - ما را در دل خود پناه می داد و من از خلال شاخ و
برگ های آن ناله هایی می شنیدم که هنوز هم هر زمان که آنها را به یاد می آورم، قلبم به
تپش می افتد و روحم مرتعش می شود.
در آن جا، درخت کاجی است که همچو پیران سالخورده سر به سوی زمین خم کرده و بر
گردابی کوچک سایه افکنده است. هر زمان که مرغان بهاری بر فراز آن آشیان می ساختند،
ما نیز با خوشحالی و بی خیالی کودکانه ی خویش بر بالای آن می جستیم و همچون بلبلان
نغمه سرایی آغاز می کردیم.
جویباری که از میان چمن ها به آرامی می گذشت و قایق های کوچک ما را به این سو و آن سو
می برد، درخت بلوط کهنسال و تخته سنگ سالخورده، آسیای بادی که پیوسته با صدایی
یکنواخت به گردش مشغول بود و تپه ی کوچکی که من در روزهای تیره ی خزانی به همراهی
پیران دهکده بر فراز آن می رفتم تا آخرین اشعه ی خورشید را که به آرامی در پس پرده ی
افق ناپدید می شد، بنگرم.
همه اکنون در جای خویشند و به صورت پیشین جلوه گری می کنند. هنوز اثر قدم های کوچک
ما بر روی شن های انبوه باغ نمایان است. از این مجموع هیچ کم نیست، به جز دلی که در
برابر این همه لطف و زیبایی به تپش درآید. لیکن افسوس! آفتابی که روزی در کانون این
سینه می درخشید، اندک اندک روی به خاموشی نهاده و جای خویش را به تاریکی سپرده
است.
چیزی نمانده است که آخرین شعاع آن نیز به آرامی ناپدید گردد و همه جا را تیرگی و آرامشی
مرگبار فرا گیرد.
گذشت زمان مادر و کودکان را همچون خوشه ی گندمی که دستخوش طوفان گردد، دور از
کلبه ی پدری، هر یک به گوشه ای پرتاب کرده است! اکنون این کانون عزیز همچون آشیانی
است که پرستوی کوچک رخت از آن بربسته و گردش زمستان های متوالی اش در هم
شکسته باشد!
حالا جاده های کوچک باغ زیر علف های خودرویی - که از کنار تخته سنگ ها سر برون
کرده اند - پوشیده شده، و بوته ی سبز عشقه ای که در برابر باد خزان چون پیراهن عزایی
موج می زند، نیمی از دیوار را پنهان داشته و بر روی دیگر خزیده است.
شاید بزودی ... - خدای من، هرگز این گمان را به حقیقت مپیوند! – بزودی یک بیگانه ی
ناشناس فرا رسد و با مشتی پول این مکان را - که هنوز برای ما مسکن اشباح نیاکان است
به چنگ آورد، خانه ی امید ما را ویران کند و همچون آشیان کبوتری - که ارّه ی باغبانش یا
شاخه های درخت بر زمین افکنده باشد - در هم ریزد.
ای خدای بزرگ، روا مدار که این پیش بینی شوم حقیقت پذیرد و این مصیبت جانکاه وقوع
یابد!
مگذار که این سرزمین مقدس - که به ارث از نیاکان به ما رسیده است - به بهای مشتی پول،
همچون خانه ی گناهکاران یا مسکن دور افتادگان دست به دست گردد و به دست نامحرمان
افتد!
مگذار یک بیگانه ی آزمند فرا رسد و با پای خود شیار ظریفی را - که یادگار حرکت
گهواره های ما در روی علف های باغ است - نابود کند. اتاق های کوچک ما را - که زمانی
آشیان محبت بود - در هم نوردد و در آن جایی که روزگاری قلمرو صفا و بیگناهی بود، به
شمارش پول های خویش مشغول گردد!
مگذار یک ناشناس توانگر کودکان یتیم را از این سرزمین براند و خود بی قیدانه در زیر
سقف هایی - که وقتی مادری مهربان در پناه آنها به ما تعلیم سرودهای مقدس می داد - نام
تو را بشنود و از روی تمسخر لبخند زند!
**********
آه، چه بارها پس از این، که بادها خواهند وزید و سقف های چوبین این خانه های روستایی را
فرو خواهند ریخت!
چه بارها که گل ها بر روی گور ما خواهند شکفت و علف ها از خاک ما سر برون خواهند کرد!
چه بارها سوسمارهای بینوا بر آرامگاه ما خواهند آرمید و در نور آفتاب گرم خواهند شد!
چه بارها که پرستوهای کوچک بر فراز گور ما بال و پر خواهند گشود و در ساعاتی – که همه
کس به خواب رفته است – نغمه ی مستانه سر خواهند داد!
چه بارها که پرندگان تیزپَر از سرزمین های دور دست به این جا فرود خواهند آمد و در این
نقاط - که روزی گهواره ی بیگناهی به شمار می رفت – مسکن خواهند گزید!
چه بارها که گنجشکان ضعیف یا کبوترهای معصوم در کنار مسکن ابدی ما آشیان خواهند
گرفت و جوجه های کوچکشان را در زیر بال های خود خواهند پرورد!
در حالی که این بناها، این زمین ها و کُهسارها همچنان در جای خود استوار خواهند بود و
بر ناپایداری این جهان بی بقا لبخند خواهند زد.
**********
راستی اگر دست تقدیر سالیان عمر مرا آنقدر قلم زده باشد که روزی موهای من سپید گردد،
با دوران پیری خود چه خواهم کرد؟
آیا خواهم توانست ایّام سالخوردگی را در درون تالارهای این سرزمین مقدس به سر برم و
واپسین روزهای خویش را در زیر سقف های این بنای محبوب به شام آورم؟
آیا خواهم توانست هنگامی که این اتاق های تاریک برای من جز اشباح عزیزان در بر نداشته
باشند، لااقل با دیدار آنها خاطره ی این رفتگان گرامی را - که برای همیشه از برابر دیدگان
اشکبار من به کنار رفته اند - در دل خویش زنده کنم؟
اگر چنین شود چه پیری پُر سعادتی خواهم داشت!
شما که از این پس بر فراز خاک سرد من به آرامی گذر خواهید کرد، اگر می خواهید آخرین
لحظات عمر مرا با آرامش و صفا به پایان رسانید، به من اطمینان دهید که پس از مرگ در
همین سرزمین مقدس که خانه ی امید من است، به خاکم خواهید سپرد و گور عمیق مرا که
نخستین جوانه ی نهال حیات جاودان از درون آن سر بر می زند، در کنار این شیارها خواهید
کند!
در جایی مکانم خواهید داد که بر فراز سرم بستری از علف های وحشی گسترده باشد و هر
بهاران گوسفندی گرسنه شتابان از پی خوردن آنها به بالین من آید.
در جایی به خاکم خواهید سپرد که پرنده ای - که خواهران من از هنگام خردی در این جا
پرورشش داده اند - شامگاهان بر روی گورم آغاز خواندن کند و شب های تنهایی مرا با
ناله های جانسوز خویش به صبح رساند.
اگر در انتخاب مکانی که استراحتگاه ابدی من خواهد بود، مردد مانید، تخته سنگی از بالای
کوهستان بغلتانید و هر جا را که در آن آرام گرفت، آرامگاه من سازید! بجای نامی که بر روی
سنگ نقش می زنند، بوته وحشی گلی بکارید و با آب باران آبش دهید!
مگذارید هیچ تیشه ای پست و بلندی های سنگ آن را هموار کند و هیچ دستی خزه هایی را
که با گذشت زمان بر آن می روید، از میان بردارد!
هرگز رقم قرن و سالی بر روی آن منویسید! هرگز اسم و لقبی بر آن نقش مزنید! زیرا کلیه ی
این قرن ها در نزد کسی که با یک اشاره اش جهان مرده زندگی از سر می گیرد، یکسان
هستند و این خالق بزرگ با فقدان یک تاریخ موهوم یا یک اسم بی مسمی، آن کس را که در
دل خاک آرمیده است، فراموش نخواهد کرد.
در آن جا، زیر این آسمان پهناور لاجوردین، در کنار این تپه های وسیع و تاریک، در دامان
کوهسارانی که زمانی سایه افکن گهواره ی کودکی من بودند. در نزدیک این سرزمین
مقدس خانوادگی، در آغوش انوار فروزنده ی خورشید بامدادی و امواج ملایم نسیم
شبانگاهی، آرامگاه ابدی مرا برپا کنید تا به آسودگی در درون آن به خواب روم و انتظار
فرمانی را برم که دیگر باره به بیدار شدن مأمورم سازد و از پی زندگانی جاودانی ام برانگیزد.
دیری نخواهد گذشت که خاک سرد من که با خاک های سرزمین محبوبم درآمیخته است،
پیش از آنکه حتی روح من در دنیای دیگر به خود آید، زندگی از سر خواهد گرفت، در میان
چمنزارها ریشه خواهد کرد و در آغوش شکوفه های بهاران خواهد شکفت، در شب های
گرم تابستان عطر گل ها را خواهد بویید و در لحظات آرام غروب قطره های اشکی را که از
دیده ی شکسته دلان فرو می ریزد، در خود جای خواهد داد.
هنگامی که نخستین لحظه ی روزی که- دیگر تاریکی شب در پی ندارد - دیدگان مرا بر روی
بامدادای پایان ناپذیر بگشاید، در نخستین نگاه بار دیگر سرزمین های محبوب خویش را
خواهم نگریست و بر تخته سنگ های در هم شکسته ی کوهستان نظر خواهم دوخت، زنگ
بزرگ معبد و کوهسار عظیم دهکده را از پیش چشم خواهم گذرانید و بستر خشک سیل را با
درختانی که در کنار آن جای دارند، خواهم دید.
آن گاه با دیدگان کنجکاو خود، موجودات عزیزی را - که یاد آنها با من در دل این آرامگاه تیره
به خاک رفته است - یکایک باز خواهم یافت و در اغوش پدری بزرگوار و مادری مهربان و
خواهرانی محبوب مسکن خواهم گزید. سپس به همراهی این موجودات گرامی، همچون
مسافری - که پس از گذشتن از امواج خروشان دریا بار دیگر سر بگرداند و با حقشناسی به
روی کشتی حامل خویش بنگرد - نظری به این سرزمین ها - که آکنده از خاطرات شیرین
گذشته اند - خواهیم افکند و یکصدا با آنها وداع خواهیم گفت. تنها وداعی که در پی آن
قطرات سوزان اشک فرو نخواهد چکید.
یادداشت نویسنده:
آن چه در این جا ذکر شد، در کتاب رازها به صورتی کامل تر و مفصل تر تشریح گردیده است.
فقط در آن جا ذکر یک موضوع را فراموش کرده ام که آن هم تنها از لحاظ خاطرات خانوادگی
اهمیت دارد. این نکته از این قرار است:
موقعی که این قطعه را سرودم، در ایتالیا بودم. وقتی که تمام شد، آن را برای مادرم به
فرانسه فرستادم. در این قطعه از بوته ی عشقه ای سخن رفته بود که در سمت شمال دیوا
نمناک و سردخانه را در زیر خود می پوشانید. لیکن این گفته اشتباه بود و در آن جا به جز
توده ای خزه و تاک وحشی چیزی وجود نداشت. مادر من که صداقت را به حد اعلا رسانیده
بود، از خواندن این اغراق کوچک شاعرانه بسیار رنج برد، زیرا نمی خواست پسرش حتی
برای آب و رنگ دادن یک منظره ی خیالی دروغ گفته باشد. به این جهت همان روز با
دست های خود بوته ی کوچک عشقه ای در محلی که معین کرده بودم، بر زمین نشانید.
قطعاً خداوند نیز می خواست که این گیاه کوچک هر چه زودتر مایه ی تسلای قلب مادری
شکسته دل گردد، زیرا در ظرف چند سال این بوته به حدی رشد کرد که سراسر دیوار خانه
را زیر شاخ و برگ خود گرفت.
اکنون این بوته ی کوچک، چنان بزرگ و پُر شاخه و انبوه شده است که بر فراز بام خانه
روپوشی سبز و مواج پدید آورده و از سوی دیگر پنجره های آهنین سمت شمال را نیز
فرا گرفته است.
رهگذران و روستاییانی که از آن جا می گذرند، به یاد مادر من شاخه ای از آن را بریده و
به همراه خود می برند، لیکن رشد آن به اندازه ای سریع است که بزودی جای آنها را پُر
می کند و دوباره این سرزمین عزیزان از دست رفته را در زیر می گیرد.
در موقع نگارش این شرح، نمی توانم از افکار دور و درازی که در سرم پدید می آیند،
جلوگیری کنم: بوته ی عشقه به عادت دیرینه شاخ و برگ خواهد داد و بزرگ خواهد شد. لیکن
کودکان بر اثر حوادث زمانه، آن را برای همیشه وداع خواهند گفت و دست روزگار هر یک از
آنها را همچون پرندگان بی آشیان به گوشه ای پرتاب خواهد کرد. میلی نیز بی شک تا چندی
دیگر فرو خواهد شد.
**********
چه تصادف عجیبی! وقتی که این سطور را می نوشتم - 24 اکتبر 1849 - یک روزنامه گشودم
و این مطلب را در آن جا خواندم: ملت عثمانی به یادبود آشنایی خود با مسیو دو لامارتین
مقدار نامحدودی زمین به او واگذار می کند تا اگر مایل باشد، در آن جا سکنی گزیند و به
زراعت مشغول گردد.
اگر این خبر راست باشد، محققاً به آن جا خواهم رفت، خانه ی کوچکی بنا خواهم کرد و آن را
میلی نام خواهم گذاشت. شاخه ای از این بوته ی عشقه را به آن جا خواهم برد و در خاک
خواهم نشانید تا پرورش یابد و بر دیوار خانه شاخ و برگ بگستراند. آن گاه روزها در پای آن
خواهم نشست و از خلال برگ های سبز آن قطرات اشکی را که زمانی در کنار آن از چشمان
مادرم سرازیر شده و آبش داده است،مجسّم خواهد دید.
نشانه ها:
این نوشتار قطعه ی دوم از فصل سوم کتاب تفکرات شاعرانه می باشد.
نوشته: آلفونس دو لامارتین
برگردان: شجاع الدّین شفا
برگرفته از:
نوشتار: نغمه های شاعرانه
نوشته: آلفونس دو لامارتین
برگردان: شجاع الدّین شفا
زمینه نوشته پیوسته پیشین:
نغمه های شاعرانه
زمینه نوشته پیوسته دیگر:
آلفونس دو لامارتین – شجاع الدّین شفا