آسمان شب

 

آسمان شب

L’Hymne de la nuit

 

قرص فروزان ماه با زیبایی سحرآمیز خود در آسمان نیلگون می درخشد و همچون چراغ دریایی

که از کنار امواج خروشان، دریای تاریک را با نور خود روشن سازد، از دور ستارگان را در

وادی بی پایان افلاک راهنمایی می کند.

ای اختر فروزنده ی آسمان! آیا می دانی هنگامی که در گردش پایان ناپذیر خود بر فراز کوه ها

می گذری و در بالای دریاها راه می پیمایی، زمانی که بر علف های سبز بیابان نورپاشی می کنی

و با انوار سپید خویش بر شاخه های درختان قبای سیمین می پوشانی، چه عظمت و شکوهی

آسمانی در خود نهفته داری و تا چه اندازه از ابهت و جلال خالق خویش حکایت می کنی؟

ولی بگذار از تو بپرسم: برای چه زمانی سر از خواب برمی داری که موجودات جهان جمله سر

بر بستر خواب نهاده و دیگان خویش فرو بسته اند؟

برای چه هنگامی گردش آغاز می کنی که ساکنین زمین همه از حرکت خسته شده و به آغوش

استراحت پناه برده اند؟

ای ستاره ی درخشان آسمان که دیدگان کوته بین بشر تو را جز به چشم اختری بی حاصل

نمی بیند، تو بالاترین معمای جهان آفرینش هستی! برای چه چنین دیوانه وار در این راه مرموز

پیش می روی و لحظه ای در سیر دوّارانگیز خویش بر جای نمی ایستی؟

هنگامی که زمین گردنده، دوری دیگر از گردش یکنواخت خود را به پایان می رساند و قرص

خورشید بار دیگر در پس پرده ی افق پنهان می گردد، تو به عادت دیرین جاده ی بی پایانی را

که در پیش رو داری از سر می گیری و با همان آرامش جاودانی به سیر خستگی ناپذیر خویش

ادامه می دهی، ولی افسوس که در این ساعت تمام دیده ها در برابر اشعه ی آسمانی تو

بسته شده و همه ی گیتی چون گورستانی وسیع و آرام در مقابل انوار ملکوتی ات به خواب

رفته است!

تنها گاهی از درون ویرانه ای که دلی ستمدیده در آن به نومیدی می تپد، چشمی بر روی تو

خیره می شود و قطره اشکی به آهستگی فرو می چکد، یا در کرانه ی دریایی که در آن جا

ماهیگیری بینوا در انتظار صید شب زنده داری می کند، دیده ای بر چهره ی تو نظر می دوزد و

دلی دردمند از تو  درخواست می کند که یک لحظه انوار سیمین خویش از او دریغ مداری و

امواج کف آلوده ی دریا را در پیش نظرش روشن نمایی، زیرا در فاصله ای دور از آن جا در

درون کلبه ای محقر، کودکانی گرسنه در انتظار دیدار پدر ماهیگیرشان شب زنده داری می کنند!

زمانی نیز در گوشه ای دور افتاده، دیدگان کنجکاوی به روی تو دوخته می شود و بینوایی چون

من متفکرانه می کوشد که با تماشای چهره ی مرموز تو رمزهای عالم هستی را دریابد و ره به

سرچشمه ی اسرار ابدیت بَرَد.

ای ستاره ی درخشان آسمان! ای مایه ی غم انگیزترین تخیلات بشری! ای  همدم آسایش و

سکوت! اگر بتوانم به ندای شورانگیز قلب خویش ایمان آورم و به حقیقتی که جلال آن را

احساس می کنم، تسلیم شوم، باید بگویم که  تو تنها برای لذت دیدگان خواب آلوده ی ما پای

به هستی نگذاشته ای. تو مشعل فروزانی هستی که به اراده ی خداوندی در ظلمتکده ی این

جهان افروخته شده ای تا هنگامی که الهه ی خواب زمین خسته را در فرمان خود می گیرد و

فرشته ی شب تن های فرسوده را به آرامش و سکوت دعوت می  کند. در این وادی تیره

بدرخشی و گمشدگان دنیای فکرت را به سوی حقیقت  جاودانی رهبری کنی!

زمانی که قرص خورشید در پی پرده ی افق پنهان می شود و غوغای دوّارانگیز زمین جای خود

را به آرامش و سکوتی عمیق می سپارد، نیرویی مرموز از عالم بالا، شب زنده داران را به سیر

در دنیای اسرار برمی انگیزد.

در آن هنگام که جسم خسته با بی تابی و فرسودگی به سوی استراحت می گراید، روح مشتاق

به دعوت فرشتگان عالم بالا، سر از بستر خواب برمی دارد و از پی پرواز در فضای بیکران

خلقت بال و پر می گشاید.

آن گاه تو، ای الهه ی شب، در میان این اقیانوس بی پایان لاجوردین، وادی با عظمتی را که

جایگاه نخستین و آرامگاه ابدی اوست، به او نشان می دهی و همچون چراغی مقدس راهی

را که میان او با خدای خودش فاصله است، روشن می نمایی. مانند آتشی که پیوسته در پی

اسراییل روان بود، دنیاها را در می نوردی تا سرانجام به آستان درخشنده ی سرا پرده ی خدایی

رسی و او را به نزد وجودی بی نام و نشان که کعبه ی آمال اوست، هدایت کنی. وجودی که

نام با عظمتش با حروف آتشین بر چهره ی اختران فلک نقش بسته و شعله ی توانیی اش با

جلال خیره کننده بر پیشانی جمله ی موجودات پرتو افکنده است. وجودی که قدرت بی پایانش

در پس سرا پرده ی او آسمان پهناور لاجوردین را بگسترانیده و چراغ های ستارگان را برای

روشن کردن این گنبد نیلگون به درخشش درآورده است.

*********

پس ای ستاره ی مقدس، در پیش روی آفریدگار خویش به جلوه درآی  بر چهره ی زمین

سالخورده نورپاشی کن! در سیر بی پایان خود لحظه ای تعلل مَوَرز و مشتاقانه به سوی این

حقیقت مطلق پیش رو! و اگر توانستی در پایان این گردش پایان ناپذیر منبع نور و فروز خویش

دریابی، به او بگوی که  در یکی از کرات بی مقداری که به اراده ی مقدس تو پدید آمده است،

ذرّه ای پست و ناچیز، در حالیکه در دریای بی پایان قدرتت مستغرق شده بود، دیده به سوی تو

داشت و در روشنایی اختران فروزان شب نام مقدست را آهسته بر  زبان می راند.

**********

در این جا عاقلان جهان، با شگفتی از من می پرسند:

آخر خدای تو کجاست؟

خدای من کجاست؟ در همه جا و با همه چیز، در سراسر وادی پُر از اسرار کائنات، در درون

امواج، در آغوش ابرهای آسمان، در دل سپهر پهناور، در میان سایه های تیره ی شامگاهی و

انوار درخشنده ی بامدادی، در عرصه ی بیکران خلقت و صحنه ی بی پایان طبیعت که از حد

فکر وسیع تر و از دامنه ی نگاه دورترند.

جمله ی موجودات و عناصر طبیعت را زبانی است که همه با آن سخن می گویند و راز و نیاز

می کند.

هنگامی که باد از فراز بیابان های خاموش می گذرد و ناله ی غم انگیز خویش را در کوه و دشت

سر می دهد،

هنگامی که برق سوزنده آتش به خرمن ابر می زند و سینه ی تاریک آن را از هم می شکافد،

هنگامی که امواج کوه پیکر آب چون دیوی خشمگین در میان دریا به غرش می آیند،

هنگامی که ستاره ی درخشان بامدادی سر از گوشه ی آسمان نیلگون به در  می کند،

هنگامی که آواز ملایم ملاحان از عرشه ی کشتی سکوت عمیق شب را بر هم می زند،

هنگامی که قرص خورشید در پس کوهساران فرو می رود و افق دوردست در ظلمت شب به

آهستگی ناپدید می گردد،

هنگامی که اختران گردنده با حرکتی یکنواخت در دل آسمان لاجوردین پیش می روند و شتابی

دوارانگیز به سوی مقصدی مرموز می شتابند،

همه با این زبان راز دل می گویند!

*********

زمانی که نخستین انوار بامدادی، امواج کف آلوده ی دریا را روشن می کند،

زمانی که آخرین دقایق روز، جای خود را به نخستین لحظات غم انگیز شب می سپارد،

زمانی که انوار زرّین خورشید، بر روی برف های درخشان بستری زرّین می گستراند،

زمانی که غرش رعد، سکوت مرموز بیابان را در هم می شکند و در کوه و دشت طنین

می افکند،

زمانی که پرنده ای بینوا، شاخه های درخت را در هم می ساید و مستانه آهنگی دلپذیر سر

می دهد،

زمانی که مرغابی کوچکی در میان آب، سر به زیر بال های خویش می برد و آواز می خواند،

زمانی که دریچه های معابد کهن، از فراز تپه های بلند به سوی آسمان گشوده می شود،

زمانی که در درون ویرانه های دور افتاده، قطره ی اشکی به یاد روزگاران گذشته از دیدگان

یک بینوای تنگدل فرو می چکد،

زمانی که در سکوت جنگل ها، ناله ی جانسوز حشره ی شب زنده داری برمی  خیزد،

همه با این زبان راز و نیاز می کنند!

**********

وقتی که سایه های بلند کوهساران، هنگام غروب بر دشت و دمن دامن می گستراند،

وقتی که اختر رخشنده، با طلوع صبح در پس پرده ی افق غروب می کند،

وقتی که هیاهوی ساکنین شهرها، چون فریاد غم انگیز تیره بختان به سوی آنها برمی خیزد،

وقتی که اشعه ی لرزان ستارگان، به ملایمت بر چهره ی یک بینوای شکسته دل می تابد،

وقتی که باد، از درون درّه های عمیق می گذرد و سکوت صحرا را در هم می شکند،

وقتی که صاعقه ی سوزنده ی آتش، به تار و پود وجود موجودات می زند،

وقتی که نقاب تیره ی شب، به آهستگی پرده بر روی فجایع گیتی می کشد،

وقتی که باران بهاران، سیل آسا بر شاخه های درختان پُرشکوفه فرو می ریزد،

وقتی که در دل دشت های وحشی، آه جانگدازی از سینه ی بی خانمانی به  درمی آید و قطره ی

اشکی از چشم بی پناهی فرو می چکد،

همه با این زبان به ستایش می گشایند!

*********

این زبان مرموز و با عظمت، این زبان ناشناس و اسرارآمیز که هر کلام آن از صدها دفتر وزین

پُرمعنی تر است، تنها از نام تو ترکیب شده است!

از نام تو، ای خداوند بزرگ، ای حقیقت حقایق، ای روح جاودانی، ای آفریدگار حیات، ای منبع

فروزنده ی عشق، ای قبله ی پُر جلال آرزو، ای فرمانروای جهان خلقت، ای مفتاح رموز کائنات!

از تو که روز در جستجویت به هر طرف دیده می دوزد،

از تو که شب در پی دیدارت به هر کوی و برزن نظر می افکند،

از تو که هر صدا هنگام برآمدن به یادت زمزمه می کند،

از تو که طبیعت با همه ی بزرگی خود پیوسته از توانایی ات داستان می گوید و با این همه جز

خوشه ای از خرمن بیکران وجودت را وصف نمی کند،

از تو که تسلسل دوارانگیز وجود و عدم، هر لحظه نامت را با حروف آتشین بر پیشانی کائنات

نقش می زند،

از تو، ای منبع وجود موجودات، ای مرکز با عظمت حیات، ای محور عالم هستی، ای حقیقتی

که همه چیز هستی و هیچ چیز حقیقت را توصیف نمی کند،

 ای روح قادری که هر نامی نماینده ی بزرگی بی پایان توست و هیچ نامی قدرت بیکرانت را

مشخص نمی نماید!

از تو، ای آفریننده ی توانا که هیچ صفتی به جز لایتناهی، عظمت و جلالت را وصف نمی کند!

**********

ای خداوند، تو خود به من آن قدرت دادی که با دلی آکنده از احترام، نام با عظمتت را بر زبان

رانم و در پیش آستانت به زانو درآیم!

از آن هنگام که این اسم مقدس به گوش دلم رسید، روح من با همه کس درمی آمیزد و با همه

چیز سخن می گوید، با امواج خروشان دریا راز و نیاز می کند و با پرندگان سبک روح آسمان

نغمه ی عشق می سراید، با بال های تندر و طوفان به هر سو بال و پَر می گشاید و با عظمت

مرموز شب در هر جا فرود می آید!

از آن پس برای او هر اشاره وصفی از قدرت بی پایان توست و هر کلام رازی  از عظمت

بی منتهای تو، هر صدا سرودی است که توانایی پایان ناپذیرت را توصیف می کند، و هر ناله

آهنگی است که اقتدار لایتناهی ات را تذکر می دهد.

********

ای زمین،ای دریا، ای شب، چه عظمت و صفایی در خود نهفته دارید!

ای مظاهر گوناگون آفرینش که آیینه ی جلال جاودانی اویید! برای چه دیدگان  من به دیدار شما

از پرده ی اشک پوشیده می شود؟

ای یهوه (خداوند)، ای حقیقت مطلق، برای چه به دیدار این آسمان پهناور و این دریاهای بیکران

که همه مصنوع حقیر تو هستند، روح من هر لحظه می گرید و ناله ساز می کند؟

چرا؟ برای اینکه خواسته است از این دنیای ظاهری، گامی فراتر نهد و به آستان حقیقت

نزدیکتر گردد. برای اینکه خواسته است مظاهر گوناگون طبیعت را - که با تمام عظمت خود تنها

نخستین پله ی این نردبان بی انتها هستند – پشت سر گذارد و قدمی به سوی تو پیشتر آید.

لیکن افسوس که در هر گامی که فراتر می رود، بیشتر به عظمت گردابی که میان انسان و

طبیعت با وجود تو فاصله است، پی می برد.

اکنون که چنین است، ای دیده ی گریان من، برای همیشه در پس امواج سرشک سوزان خویش،

پنهان شو! و تو ای دل آشفته ی من، در زیر بار سنگین غم جاودانه تحمل بیار و دم برمَزن!

تو نیز ای روح غمین من، از این کالبد تنگ قدمی فراتر گذار، از زشت و زیبای این جهان سست

بنیاد به دور شو و به سوی دنیای پُر آرامش و صفای  دیگر، آهنگ سفر کن! از فرشته ی مرگ

بخواه تا لحظه ای چند، بال و پَرَش را به تو بخشد و تو را از این وادی تیره، به سرچشمه ی

نور و صفا رهبری  کند، آن گاه نظر به مظاهر قدرت بی پابان او دوز و هر لحظه بر او بانگ

زن:  باز هم ای خداوند، باز هم!؟

 

نشانه ها:

 

این نوشتار قطعه ی دوم از فصل سوم کتاب آهنگ های شاعرانه و مذهبی می باشد.

نوشته: آلفونس دو لامارتین

برگردان: شجاع الدّین شفا

 

برگرفته از:

 

نوشتار: نغمه های شاعرانه

نوشته: آلفونس دو لامارتین

برگردان: شجاع الدّین شفا

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

نغمه های شاعرانه

 

زمینه نوشته پیوسته دیگر:

آلفونس دو لامارتین – شجاع الدّین شفا

خاطرات کودکی / میلی/ وطن

 
خاطرات کودکی

(میلی / وطن)

Souvenirs d'enfance

(Milly / La terre natale)

 
چگونه می توانم دیگر باره نام وطن را بر زبان رانم؟

هنوز این نام، دل آشفته ی مرا - که سالهاست از وطن دوری گزیده است - به تپش می افکند

و روح اندوهگین مرا - که دیرگاهی است با زاد و بوم خود وداع گفته است - مرتعش می سازد.

هنوز خاطره ی آن، همچون صدای قدم های آشنایی که به گوش منتظری برخورَد، سراپای

وجود  مرا به لرزه می آورَد.

********** 

   

 

بسی اوقات در ظلمت عمیق شبانگاهی، بدین گنبد اسرارآمیز لاجوردین که آسمان می نامند،

نظر دوخته و تا بامدادان چهره ی زیبای اختران شب را - که در گردش پایان ناپذیر

خویش بر روی ساکنین این زمین سالخورده لبخند می زدند - نگران بوده ام.

بسی شب ها در زیر این قبه ی بلورین بی انتها-  که هیچ چیزش قدرت تیره کردن ندارد - 

نشسته و آفاق بیکران طبیعت را با بال های تندرو خیال درنوردیده ام. 


  
  


بسی روزها در دامان کوهسارانی - که بر آنها درختان خرّم لیمو و زیتون سایه افکنده بودند - 

به سر برده و به شاخه های سبز گیاهانی - که با وزش نسیم بهاری سر به هر سو خم

می کردند - نظر دوخته ام.

بسی ساعت ها در سواحل دریاها - که امواج پر تلاطم آن، هنگام برخورد به سنگ های ساحلی

رام شده و خروشیدن فراموش می کنند - نشسته و توده های انبوه شن را - که پیوسته در زیر

آب های کف آلود از نظر پنهان می شدند - نظاره کرده ام.

بسی لحظه ها، هنگام غروب بر جزایر کوچکی - که در زیر انوار طلایی رنگ آفتاب، بسترهایی

زرین جلوه می کردند - نظر دوخته و در پیش دیدگان خویش، در آن جایی که افق زیبا با همه ی

شکوه خود جلوه گری می کند، قرص آتشین خورشید را - که به آهستگی، چون گوی عظیمی

که چوگان تقدیرش به سوی وادی ناشناسی رانده باشد، ناپدید می شد - نگریسته ام.

بسی اوقات در کنار آرامگاه با شکوهی که جسد ویرژیل برای همیشه در آن آرمیده است، در

دشت هایی که سیلاب آنها را درنوردیده بود، کنجکاوانه  گردش کرده ام و از کوم و الیزه به

سوی مقبره های بزرگان عهد کهن شتافته ام.

بسی ایام از دور به قله های رفیع کوهساران - که همچون اهرامی عظیم در فضای بیکران جای

داشتند و دست تابستان پیراهن سیمین برف های زمستانی را از تن آنان به درآورده بود - نظر

افکنده و به غرش آب در میان دره های وسیع آنها گوش فرا داده ام.

هنوز منظره ی دلپذیر این صحنه ی زیبا را در برابر خویش مجسم می بینم:

موج کف آلوده با خروشی فراوان از قله های بلند سرازیر می شد، طبقه ای را در می نوردید و

آهنگ طبقه ی دیگر می کرد، و قریه ها و چمنزارهای خرّم را پشت سر می گذاشت، از روی

صخره های بزرگ به پایین می جست و به لاقیدی فرش زمرّدین چمن را پایمال می کرد. چون

دیوی خشمگین از نشیب و فراز می گذشت تا بار دیگر آهنگ رفتن کند و به سیر جنون آمیز

خویش ادامه دهد. سرانجام در واپسین دم سفر، راهی از میان درختان کاج و بلوط باز کرده، به

درون دریاچه ای زیبا - که نیمی از آن در زیر سایه ی درختان پنهان شده بود - فرو می ریخت

و یک لحظه صفای روح افزای آن را بدل به تیرگی و کدورتی غم انگیز می کرد. آن گاه برای

همیشه آرام می شد و بار دیگر صحنه ی لاجوردین دریاچه، آرامش خود را باز می گرفت.

امروز خاطره ی همه ی این مناظر دلفریب، همه ی این مشاهدات فرحبخش، همه ی این

شاهکارهای پُر آب و رنگ طبیعت در روح من باقی است، لیکن هیچ یک از این خاطرات

نتوانسته است ذرّه ای از خرمن محبتی را که در مزارع قلب من جا دارد، به خود تخصیص

دهد، زیرا دل من پیش از این در جای دیگر به گرو رفته است.

*********

در یک گوشه از زمین، کوهسار بی حاصلی است که نه زمزمه ی جویباری در دره های آن

بر می خیزد و نه شاخه ی سبز درختی بر تخته سنگ های آن سایه می افکند. کوهستانی است

که دامنه ی آن با گردش ایّام، همچو پیشانی مردان سالخورده پُرچین شده و تحته سنگ های آن

چون آشیان پرندگان مهاجر از هم جدا گشته است.

در یک طرف، کنار تخته سنگی - که سیل های بهاری خاک های اطرافش را در هم شسته اند -

گیاه خشکی که هنوز در ریشه های آن آثار جوانه های ایّام جوانی هویداست، سر برافراشته

و در پیرامون آن، توده ای از شن که گوسپندی هنگام گذشتن بر جای نهاده، انباشته شده است.

در میان این گیاهان خشک کوهستانی، جا به جا مزارع کوچکی - که با خون دل نیاکان ما

عجین شده و با عرق پیشانی آنان آب خورده - جای گرفته و گاه نیز در بین آنها بوته هایی - که

بر روی شن های اطراف گسترده شده و اندک اندک روی به زردی نهاده اند - خودنمایی

می کند.

نه زمزمه ی ملایم جویبارها در فصل تابستان، نه صدای بر هم خوردن شاخه های درختان در

موسم بهار، نه نوای فرحبخش بلبلی که صبحدم سر از خواب دوشین بر می دارد و نه ناله ی

جانسوز مرغ حقی که همیشه بر فراز درختان آوازه خوانی می کند، هیچیک قادر نیست که

تارهای قلب مرا به ارتعاش آورد، لیکن هر زمان که آهنگ یکنواخت حشره ی کوچکی از زیر

خاک، خاموشی این کوهستان وسیع را بر هم می زند، ناگهان سراپایم به لرزه می افتد و دل

اندوهگینم یاد وطن می کند.

در دامنه ی این کوهسار بی حاصل، کلبه ی روستایی کوچک و تاریکی است که تخته سنگ

بزرگی بر آن سایه افکنده و انبوه خزه های سبز و در هم از سال هایی که بر عمر آن گذشته

است، حکایت می کند.

در آن گوشه، از سال ها پیش دست تصادف در پای سه پله ی سنگی، بوته ی عشقه ای بر

زمین  نشانیده است. اکنون این بوته ی با وفا، شاخه های باریک خویش را بر اطراف گسترده

و سراسر ایوانی را - که تنها زینت این کلبه ی روستایی است - در زیر شاخ و برگ خود پنهان

کرده است.

در کنار آن باغی است که در دامنه ای وسیع و کوتاه جای گرفته و هنگام غروب  انعکاس

اشعه ی سرخ فام خورشید بر ریگ های مرطوب آن، منظره ی سراپرده ی فرشتگان را به نظر

می آورد.

در یک سمت باغ، خرمنگاهی است که من هر سال هنگام درو به سوی آن می شتافتم و با

نشاطی کودکانه چوب گندمکوبی را - که با آهنگی یکنواخت زیر و بالا می رفت و دانه های

گندم را خرد می کرد - می نگریستم.

در چنین موسمی، هر ساله در این خرمن میان کبوتران زیبا و گنجشکان گرسنه بر شاخه ی

گندمی - که از زیر داس دروگر به سلامت جسته بود - کشمکشی سخت آغاز می شد تا سرانجام

هر کدام یکی از  دانه های آن را بردارد و به آشیان خود شتابد.

در گوشه ی این باغ مشتی از آلات گوناگون برزگری، ارابه های کهنه و زنگ زده، مهاری های

پاره و در هم رفته، و چرخ هایی که میله ی آنها در برخورد با تخته سنگ های راه در هم

شکسته بود، زیر سقف ایوان محقری گردآوری می شد تا موسم زمستان بگذرد و بار دیگر

فصل نشاط بخش تابستان فرا رسد.

**********

هیچ چیز در این مکان دیده را از دیدار این بساط محقر باز نمی دارد. نه بام های طلایی رنگ

شهری پُرشکوه و جلا، نه جاده های غبارآلوده ی سرزمینی پُر رفت و آمد، نه امواج لرزنده ی

جویباری زیبا و نه انعکاس اشعه ی سیمین سپیده ی بامدادی بر روی سقفی بلورین. تنها

گاهی در طول راه های تنگ و باریک روستایی، بام های پُرعلف و دیوارهای دود زده ی

کلبه ای محقر  - که از روز نخست پرنده ی فقر و بینوایی در آن آشیان گرفته است - نگاه های

رهگذر را به سوی خود می خواند. در آستان هر یک از کلبه های حقیر، پیرمردی روستایی با

موهای سپید و چهره ی پُر چین - که گردش زمانه یارای خلل در آرامش آن نیاورده است

- دیده به سوی افق دور دست دوخته و با دست لرزان، کودک گریان خود را در درون

گهواره از نی های نازک کلبه ی خویش تکان می دهد، و خود همچون مادری مهربان بر بالای

سر او آوازخوانی می کند تا طفلک محبوبش دیده بر هم گذارد و در خواب ناز رود.

در این وادی بی حاصل همه چیز ساده و غم انگیز است: نه آوای پرنده ای در فضای آن طنین

می افکند و نه سرخی شفقی در آسمان آن خودنمایی می کند، نه فرش سایه ای زمین گرم

و سوزان آن را می پوشاند و نه زمزمه ی جویباری در درّه های خشک آن به گوش می رسد.

معهذا همین جاست که قلب من پیوسته به یاد آن می تپد و روح من همیشه در هوای آن ناله

می کند. همین جاست که هر یک از یادگارها و خاطرات شیرین آن از نخستین روز چون نقشی

فناناپذیر بر صفحه ی دل من جای گرفته است.

همین جاست که - هر زمان که در دل شب، دیدگان خسته ی من بر چهره ی فروزان اختران

گردنده دوخته می شود - خاطره ی سال های شیرینی که در آن گذرانیده ام، در دلم بیدار

می شود و قلب حزینم را تسلی می بخشد.

در این وادی تاریک، هر ساعتی که از عمر روز می گذرد، هر گیاهی که با وزش نسیم بهاری

می لرزد، هر شاخه ی درختی که هنگام گذشتن باد ناله سر می دهد،  هر صدایی که

شامگاهان خاموشی دهکده را بر هم می زند. و هر فصلی که برای سبز کردن یا پژمردن

جنگل ها و چمن ها فرا می رسد، با من به زبان خود سخن می گویند و با لحن خویش راز و

نیاز  می کنند.

**********

قرص درخشان ماه که به آهستگی در پس پرده ی ابری تیره نهان می شود، اختر فروزانی که

شامگاهان بر فراز کوهستان آغاز تابش می کند، گله ی گوسفندی که با رسیدن به فصل خزان،

چراگاه های خود را با نگاهی حسرت بار وداع می گوید، بوته ی سفید خاری که گلی کوچک

بر فراز آن می شکند، شاخه ی سبز علفی که با گذشت زمان روی به زردی می نهد، آهن تیزی

که سینه ی زمین را به آرامی می شکافد و پیش می رود، توده خرّم گیاهی که با وزش نسیم

بهاری به هر سو خم می گردد، همه با زبانی که برای هر کس غیر از من ناشناس است، با من

سخن می گویند و، راز و نیاز می کنند؛ زبانی که هر کلام آن از دنیایی مرموز سرچشمه

می گیرد و مستقیماً بر روح من می نشیند، زبانی که آهنگ های آن ترکیبی است از زمزمه ی

جویبار، غرش رعد، خروش صاعقه، ناله ی باد، نعره ی طوفان،غریو سیل و خاطرات تلخ و

شیرینی که از دوران کودکی در اعماق دل هر بشری پنهان شده و همچون پرنده ی سرگردانی

که به آشیان خود رسیده باشد، جاودانه در آن مسکن گزیده اند.

در نهاد هر یک از این آفاق بیکران حقیقتی است که تنها دیدگان من آن را می بیند و تنها دل

من  با آن گفت و شنود می کند. در این جا قلب من به هر سو که نظر می افکند، خود را با همه

آشنا می بیند. همه با من سخن می گویند و همه با من راز و نیاز می کنند، همه مرا می شناسند

و همه دوستم می دارند.

در این جا هر درختی با من داستانی می گوید و هر تخته سنگی در گوش من ماجرایی

فرو می خواند. چه باک اگر این داستان از حیات قهرمانی سخن نگوید یا از ریزش سیل خونی

برای تأمین منافع بشری حکایت نکند؟

*********

آن جا، نیمکت بزرگ روستایی است که پدرم هنگام بیکاری بر روی آن می نشست و کمی

دورتر از آن اتاقی است که هر شامگاهان در درون آن برزگران پیرامون او گرد آمده، کارهای

روزانه ی خود را برایش می شمردند و آن گاه منتظر می شدند تا صدای مردانه ی وی برخیزد

و تکلیف فردایشان را تعیین کند.

آن جا، میدانگاه وسیع و خلوتی است که هر بامدادان مادرم به آن سو می شتافت تا برای ما

شیر و نان فراهم آورَد و با دست پُر مهر خویش در دهان کوچکمان لقمه گذارد.

آن جا، انبارها و اتاق های تاریکی است که هر زمان که از خارهای درختان بر تن ما زخمی

می نشست، او در درون آنها با دست خود بر روی آن عسل یا زیتون می گذاشت، بر بالین

پیرمردانی - که آخرین دقایق عمر خویش را در آستان حیات جاودان می گذراندند - حاضر

می شد و در پیش دیدگان بی فروغشان کتابی (انجیل) را - که هر یک از جملات آن از امید و

اعتماد ترکیب شده است - می گشود. در آن هنگام که آخرین آه های سرد آنها از دل گرمشان

به در می آمد، آهسته نام خدا را در گوششان فرو می خواند و قلوبشان را به شنیدن این نام

پُر جلال به تپش می افکند. آن گاه دست های ما را در دست می گرفت و روی به بیوه زنان و

کودکانی که در آن جا به زانو درافتاده بودند، می کرد، و به آرامی قطرات اشک از دیدگانشان

می سترد و به آنان می گفت: برای او دعا کنید! من مزدتان را خواهم داد.

آن جا، جاده ی باریکی است که هر زمان که نخستین انوار بامدادی کوچه های دهکده را روشن

می کرد و امواج هوا صدای ناقوس کلیسا را به گوش ما می رساند، به همراه او مشتاقانه به

سوی این خانه ی مقدس می شتافتیم تا در آن جا دل های خود را به خداوند بزرگ متوجه

سازیم و در آستان با عظمتش زانو بر زمین زنیم.

در این جا بود که پیوسته صدای آرامش بخش آسمانی او برای ما از خداوندی - که دیدگانمان

به دیدارش قادر نبود - سخن می گفت و همه چیز را در نظر ما نشانی از قدرت بی پایان او

جلوه می داد.

دانه ی گندمی که از دست باد و باران یغماگر به درون خوشه ی خود پناه می برد،

خوشه ی انگوری که از میان شاخه ها سر به در کرده بود و به آرامی عطری مطبوع در فضا

می پراکند،

تخته سنگ کهنسالی که از کنار آن چشمه ای بیرون آمده بود و در آن آب گوارا قطره قطره فرو

می چکید، گوسفند کوچکی که پشم های انبوهش هنگام بهاران فرش آشیان پرندگان زیبا

می شد، خورشید فروزنده که مراحل دوازده گانه ی مسیر خود را به آرامی طی می کرد و همه

را به رایگان از فصول سال بهره می بخشید،

اختران بیشمار آسمان که تنها قدرت خداوندی توانایی تعداد آنها را دارد، و دنیاهای بی پایان

که فقط نیروی اندیشه می تواند به کنه آنها راه یابد، اینها همه برای او وسیله ای بود که ایمان

ما را به این آفریننده ی بزرگ تقویت بخشد و حس حقشناسی و احترام ما را به مواهب این

قادر مطلق افزون کند تا به ما نشان دهد که چگونه ستاره و حشره ای که در نظر ما نامریی

هستند، نیز همچو ما آفریدگار خود را در صحنه ی آسمان ها پرستش می کنند!

*********

این زمین های پُر خس و خاشاک، این مزارع وسیع و خرّم، این تاک ها و چمنزارهای انبوه،

همه عزیزترین خاطرات مرا با خویش دارند.

در آن جا، خواهران من پیوسته چون پرندگان سرمست به هر سو می جستند و نسیم تند

بهاران هر دم دست به زیر گیسوان خرمایی رنگشان برده، گستاخانه تارهای آنها را به یغما

می داد.

در آن جا، هر روز عصر، من به همراهی شبانان بر فراز تپه ها شتافته، توده ای از چوب های

خشک آتش می زدم و دیدگان مبهوت خود را به شعله های فروزنده ی آتش که وزش باد

بهاری پیوسته بر آن دامن می زد، می دوختم.

در آن جا، هر زمان که تند باد زمستانی وزیدن آغاز می کرد، درخت بید میان تهی - که اکنون

سر به سوی زمین خم کرده است - ما را در دل خود پناه می داد و من از خلال شاخ و

برگ های آن ناله هایی می شنیدم که هنوز هم هر زمان که آنها را به یاد می آورم، قلبم به

تپش می افتد و روحم مرتعش می شود.

در آن جا، درخت کاجی است که همچو پیران سالخورده سر به سوی زمین خم کرده و بر

گردابی کوچک سایه افکنده است. هر زمان که مرغان بهاری بر فراز آن آشیان می ساختند،

ما نیز با خوشحالی و بی خیالی کودکانه ی خویش بر بالای آن می جستیم و همچون بلبلان

نغمه سرایی آغاز می کردیم.

جویباری که از میان چمن ها به آرامی می گذشت و قایق های کوچک ما را به این سو و آن سو

می برد، درخت بلوط کهنسال و تخته سنگ سالخورده، آسیای بادی که پیوسته با صدایی

یکنواخت به گردش مشغول بود و تپه ی کوچکی که من در روزهای تیره ی خزانی به همراهی

پیران دهکده بر فراز آن می رفتم تا آخرین اشعه ی خورشید را که به آرامی در پس پرده ی

افق ناپدید می شد، بنگرم. 

همه اکنون در جای خویشند و به صورت پیشین جلوه گری می کنند. هنوز اثر قدم های کوچک

ما بر روی شن های انبوه باغ نمایان است. از این مجموع هیچ کم نیست، به جز دلی که در

برابر این همه لطف و زیبایی به تپش درآید. لیکن افسوس! آفتابی که روزی در کانون این

سینه می درخشید، اندک اندک روی به خاموشی نهاده و جای خویش را به تاریکی سپرده

است.

چیزی نمانده است که آخرین شعاع آن نیز به آرامی ناپدید گردد و همه جا را تیرگی و آرامشی

مرگبار فرا گیرد.

گذشت زمان مادر و کودکان را همچون خوشه ی گندمی که دستخوش طوفان گردد، دور از

کلبه ی پدری، هر یک به گوشه ای پرتاب کرده است! اکنون این کانون عزیز همچون آشیانی

است که پرستوی کوچک رخت از آن بربسته و گردش زمستان های متوالی اش در هم

شکسته باشد!

حالا جاده های کوچک باغ زیر علف های خودرویی - که از کنار تخته سنگ ها سر برون

کرده اند - پوشیده شده، و بوته ی سبز عشقه ای که در برابر باد خزان چون پیراهن عزایی

موج می زند، نیمی از دیوار را پنهان داشته و بر روی دیگر خزیده است.

شاید بزودی ... - خدای من، هرگز این گمان را به حقیقت مپیوند! – بزودی یک بیگانه ی

ناشناس فرا رسد و با مشتی پول این مکان را - که هنوز برای ما مسکن اشباح نیاکان است

به چنگ آورد، خانه ی امید ما را ویران کند و همچون آشیان کبوتری - که ارّه ی باغبانش یا

شاخه های درخت بر زمین افکنده باشد - در هم ریزد.

ای خدای بزرگ، روا مدار که این پیش بینی شوم حقیقت پذیرد و این مصیبت جانکاه وقوع

یابد!

مگذار که این سرزمین مقدس - که به ارث از نیاکان به ما رسیده است - به بهای مشتی پول،

همچون خانه ی گناهکاران یا مسکن دور افتادگان دست به دست گردد و به دست نامحرمان

افتد!

مگذار یک بیگانه ی آزمند فرا رسد و با پای خود شیار ظریفی را - که یادگار حرکت

گهواره های  ما در روی علف های باغ است - نابود کند. اتاق های کوچک ما را - که زمانی

آشیان محبت بود -  در هم نوردد و در آن جایی که روزگاری قلمرو صفا و بیگناهی بود، به

شمارش پول های خویش مشغول گردد!

مگذار یک ناشناس توانگر کودکان یتیم را از این سرزمین براند و خود بی قیدانه در زیر

سقف هایی - که وقتی مادری مهربان در پناه آنها به ما تعلیم سرودهای مقدس می داد - نام

تو را بشنود و از روی تمسخر لبخند زند!

**********

آه، چه بارها پس از این، که بادها خواهند وزید و سقف های چوبین این خانه های روستایی را

فرو خواهند ریخت!

چه بارها که گل ها بر روی گور ما خواهند شکفت و علف ها از خاک ما سر برون خواهند کرد!

چه بارها سوسمارهای بینوا بر آرامگاه ما خواهند آرمید و در نور آفتاب گرم خواهند شد!

چه بارها که پرستوهای کوچک بر فراز گور ما بال و پر خواهند گشود و در ساعاتی – که همه

کس به خواب رفته است – نغمه ی مستانه سر خواهند داد!

چه بارها که پرندگان تیزپَر از سرزمین های دور دست به این جا فرود خواهند آمد و در این

نقاط - که روزی گهواره ی بیگناهی به شمار می رفت – مسکن خواهند گزید!

چه بارها که گنجشکان ضعیف یا کبوترهای معصوم در کنار مسکن ابدی ما آشیان خواهند

گرفت و جوجه های کوچکشان را در زیر بال های خود خواهند پرورد!

در حالی که این بناها، این زمین ها و کُهسارها همچنان در جای خود استوار خواهند بود و

بر ناپایداری این جهان بی بقا لبخند خواهند زد.

**********


راستی اگر دست تقدیر سالیان عمر مرا آنقدر قلم زده باشد که روزی موهای من سپید گردد،

با دوران پیری خود چه خواهم کرد؟

آیا خواهم توانست ایّام سالخوردگی را در درون تالارهای این سرزمین مقدس به سر برم و

واپسین روزهای خویش را در زیر سقف های این بنای محبوب به شام آورم؟

آیا خواهم توانست هنگامی که این اتاق های تاریک برای من جز اشباح عزیزان در بر نداشته

باشند، لااقل با دیدار آنها خاطره ی این رفتگان گرامی را - که برای همیشه از برابر دیدگان

اشکبار من به کنار رفته اند - در دل خویش زنده کنم؟

اگر چنین شود چه پیری پُر سعادتی خواهم داشت!

شما که از این پس بر فراز خاک سرد من به آرامی گذر خواهید کرد، اگر می خواهید آخرین

لحظات عمر مرا با آرامش و صفا به پایان رسانید، به من اطمینان دهید که پس از مرگ در

همین  سرزمین مقدس که خانه ی امید من است، به خاکم خواهید سپرد و گور عمیق مرا که

نخستین جوانه ی نهال حیات جاودان از درون آن سر بر می زند، در کنار این شیارها خواهید

کند!

در جایی مکانم خواهید داد که بر فراز سرم بستری از علف های وحشی گسترده باشد و هر

بهاران گوسفندی گرسنه شتابان از پی خوردن آنها به بالین من آید.

در جایی به خاکم خواهید سپرد که پرنده ای - که خواهران من از هنگام خردی در این جا

پرورشش داده اند - شامگاهان بر روی گورم آغاز خواندن کند و شب های تنهایی مرا با

ناله های جانسوز خویش به صبح رساند.

اگر در انتخاب مکانی که استراحتگاه ابدی من خواهد بود، مردد مانید، تخته سنگی از بالای

کوهستان بغلتانید و هر جا را که در آن آرام گرفت، آرامگاه من سازید! بجای نامی که بر روی

سنگ نقش می زنند، بوته وحشی گلی بکارید و با آب باران آبش دهید!

مگذارید هیچ تیشه ای پست و بلندی های سنگ آن را هموار کند و هیچ دستی خزه هایی را

که با گذشت زمان بر آن می روید، از میان بردارد!

هرگز رقم قرن و سالی بر روی آن منویسید! هرگز اسم و لقبی بر آن نقش مزنید! زیرا کلیه ی

این قرن ها در نزد کسی که با یک اشاره اش جهان مرده زندگی از سر می گیرد، یکسان

هستند و این خالق بزرگ با فقدان یک تاریخ موهوم یا یک اسم بی مسمی، آن کس را که در

دل  خاک آرمیده است، فراموش نخواهد کرد.

در آن جا، زیر این آسمان پهناور لاجوردین، در کنار این تپه های وسیع و تاریک، در دامان

کوهسارانی که زمانی سایه افکن گهواره ی کودکی من بودند. در نزدیک این سرزمین

مقدس خانوادگی، در آغوش انوار فروزنده ی خورشید بامدادی و امواج ملایم نسیم

شبانگاهی، آرامگاه ابدی مرا برپا کنید تا به آسودگی در درون آن به خواب روم و انتظار

فرمانی  را برم که دیگر باره به بیدار شدن مأمورم سازد و از پی زندگانی جاودانی ام برانگیزد.

دیری نخواهد گذشت که خاک سرد من که با خاک های سرزمین محبوبم درآمیخته است،

پیش از آنکه حتی روح من در دنیای دیگر به خود آید، زندگی از سر خواهد گرفت، در میان

چمنزارها ریشه خواهد کرد و در آغوش شکوفه های بهاران خواهد شکفت، در شب های

گرم تابستان عطر گل ها را خواهد بویید و در لحظات آرام غروب قطره های اشکی را که از

دیده ی شکسته دلان فرو می ریزد، در خود جای خواهد داد.

هنگامی که نخستین لحظه ی روزی که-  دیگر تاریکی شب در پی ندارد - دیدگان مرا بر روی

بامدادای پایان ناپذیر بگشاید، در نخستین نگاه بار دیگر سرزمین های محبوب خویش را

خواهم نگریست و بر تخته سنگ های در هم شکسته ی کوهستان نظر خواهم دوخت، زنگ

بزرگ معبد  و کوهسار عظیم دهکده را از پیش چشم خواهم گذرانید و بستر خشک سیل را با

درختانی که  در کنار آن جای دارند، خواهم دید.

آن گاه با دیدگان کنجکاو خود، موجودات عزیزی را - که یاد آنها با من در دل این آرامگاه تیره

به خاک رفته است - یکایک باز خواهم یافت و در اغوش پدری بزرگوار و مادری مهربان و

خواهرانی محبوب مسکن خواهم گزید. سپس به همراهی این موجودات گرامی، همچون

مسافری - که پس از گذشتن از امواج خروشان دریا بار دیگر سر بگرداند و با حقشناسی به

روی کشتی حامل خویش بنگرد - نظری به این سرزمین ها - که آکنده از خاطرات شیرین

گذشته اند - خواهیم افکند و یکصدا با آنها وداع خواهیم گفت. تنها وداعی که در پی آن

قطرات سوزان اشک فرو نخواهد چکید.

 

 
یادداشت نویسنده:


 
آن چه در این جا ذکر شد، در کتاب رازها به صورتی کامل تر و مفصل تر تشریح گردیده است.

فقط در آن جا ذکر یک موضوع را فراموش کرده ام که آن هم تنها از لحاظ خاطرات خانوادگی

اهمیت دارد. این نکته از این قرار است:
 
موقعی که این قطعه را سرودم، در ایتالیا بودم. وقتی که تمام شد، آن را برای مادرم به

فرانسه فرستادم. در این قطعه از بوته ی عشقه ای سخن رفته بود که در سمت شمال دیوا

نمناک و سردخانه را در زیر خود می پوشانید. لیکن این گفته اشتباه بود و در آن جا به جز

توده ای خزه و تاک وحشی چیزی وجود نداشت. مادر من که صداقت را به حد اعلا رسانیده

بود، از خواندن این اغراق کوچک شاعرانه بسیار رنج برد، زیرا نمی خواست پسرش حتی

برای آب و رنگ دادن یک منظره ی خیالی دروغ گفته باشد. به این جهت همان روز با

دست های خود بوته ی کوچک عشقه ای در محلی که معین کرده بودم، بر زمین نشانید.

قطعاً خداوند نیز می خواست که این گیاه کوچک هر چه زودتر مایه ی تسلای قلب مادری

شکسته دل گردد، زیرا در ظرف چند سال این بوته به حدی رشد کرد که سراسر دیوار خانه

را زیر شاخ و برگ خود گرفت.  

اکنون این بوته ی کوچک، چنان بزرگ و پُر شاخه و انبوه شده است که بر فراز بام خانه

روپوشی سبز و مواج پدید آورده و از سوی دیگر پنجره های آهنین سمت شمال را نیز

فرا گرفته است.
 
رهگذران و روستاییانی که از آن جا می گذرند، به یاد مادر من شاخه ای از آن را بریده و

به همراه خود می برند، لیکن رشد آن به اندازه ای سریع است که بزودی جای آنها را پُر

می کند و دوباره این سرزمین عزیزان از دست رفته را در زیر می گیرد.

در موقع نگارش این شرح، نمی توانم از افکار دور و درازی که در سرم پدید می آیند،

جلوگیری کنم: بوته ی عشقه به عادت دیرینه شاخ و برگ خواهد داد و بزرگ خواهد شد. لیکن

کودکان بر اثر حوادث زمانه، آن را برای همیشه وداع خواهند گفت و دست روزگار هر یک از

آنها را همچون پرندگان بی آشیان به گوشه ای پرتاب خواهد کرد. میلی نیز بی شک تا چندی

دیگر فرو خواهد شد.

 **********

چه تصادف عجیبی! وقتی که این سطور را می نوشتم - 24 اکتبر 1849 - یک روزنامه گشودم

و این مطلب را در آن جا خواندم: ملت عثمانی به یادبود آشنایی خود با مسیو دو لامارتین

مقدار نامحدودی زمین به او واگذار می کند تا اگر مایل باشد، در آن جا سکنی گزیند و به

زراعت مشغول گردد.

اگر این خبر راست باشد، محققاً به آن جا خواهم رفت، خانه ی کوچکی بنا خواهم کرد و آن را

میلی نام خواهم گذاشت. شاخه ای از این بوته ی عشقه را به آن جا خواهم برد و در خاک

خواهم نشانید تا پرورش یابد و بر دیوار خانه شاخ و برگ بگستراند. آن گاه روزها در پای آن

خواهم نشست و از خلال برگ های سبز آن قطرات اشکی را که زمانی در کنار آن از چشمان

مادرم سرازیر شده و آبش داده است،مجسّم خواهد دید.

 


نشانه ها:


این نوشتار قطعه ی دوم از فصل سوم کتاب تفکرات شاعرانه می باشد.


نوشته: آلفونس دو لامارتین

برگردان: شجاع الدّین شفا


 
برگرفته از:


 
نوشتار: نغمه های شاعرانه

نوشته: آلفونس دو لامارتین

برگردان: شجاع الدّین شفا


 
زمینه نوشته پیوسته پیشین:


نغمه های شاعرانه
 


زمینه نوشته پیوسته دیگر:


آلفونس دو لامارتین – شجاع الدّین شفا 
  
  
  
  
  
  
  
 

تصویر من

 

تصویر من

 

متن ترانه:

 

عشق من، جز غم دلواپسی نیست

آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست

 

تو به تصویری، چه کودکانه دل باخته ای!

من رو اون جوری، که در باور خود ساخته ای

 

تو به نقشی، که چه دوره از من

عکس ماهه، توی آب روشن

توی رؤیایی، مثل بیداری

تو می خوای، که ماه رو از برکه بیای برداری

 

عشق من، جز غم دلواپسی نیست، آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست

من پُر از احساسم، تو پُر از احساسی، وای اگر قلب من رو نشناسی

بیا با عشق و احساس، من رو دوباره بشناس!

بیا با عشق و احساس، من رو دوباره بشناس!

من نه عمری پشت شیشه، چون عروسک بودم

نه که خفته، بین پنبه ها و پولک بودم

من اگر سردار عشقم، یا که پاک باخته ام

سرنوشتم رو، با دستهای خودم ساخته ام

قصه ها گذشته بر من، تا بدونم کیستم

سرگذشتم هر چه بوده، من پشیمون نیستم

یه زمان عاشق و گاهی، توی آغوش هوس

هر چه بوده، همه انتخاب من بوده و بس

 

عشق من، جز غم دلواپسی نیست، آخه قلبم، مثل قلب کسی نیست

من پُر از احساسم، تو پُر از احساسی، وای اگر قلب من رو نشناسی

بیا با عشق و احساس، من رو دوباره بشناس!

بیا با عشق و احساس، من رو دوباره بشناس!

گاهی سرشار از حقیقت، گاهی مغلوب گناه

هر چه هستم، تو فقط من رو برای من بخواه!

من اگر مریم پاکم، یا که یک گیاه هرز

عشق من، بیا به باورهای من عشق بورز!

من پُر از احساسم

تو پُر از احساسی

مگه می شه، قلبم رو نشناسی؟

مگه می شه، قلبم رو نشناسی؟

 

  بشنوید

  

نشانه ها:

 

 

 

شاعر: پاکسیما زکی پور

خواننده شعرها: پاکسیما زکی پور

ترانه خوان: اندی

آلبوم: یاران

زمان آفرینش: 1379 هجری خورشیدی

 

 

 

مجازات سربازان گرسنه

 

مجازات سربازان گرسنه

 

در سال 1295 هجری قمری، شاه روزی به حضرت عبدالعظیم می رفت. نفرات فوج اصفهان

تحت فرماندهی سهام الدّوله از نرسیدن جیره و مواجب شکایت داشتند. لذا بر سر راه شاه،

نزدیک سربازخانه ایستادند و عریضه ی دادخواهی در دست گرفتند. یساولان آنها را به عقب

رانده و نمی گذاشتند به کالسکه ی شاه نزدیک شوند. یکی از آنها سنگی به سوی یساول

انداخت. آن سنگ به کالسکه ی شاه خورد و شیشه ی کالسکه شکست. ناصرالدّین شاه

پس از ورود به ارک، نایب السّلطنه را که وزیر جنگ هم بود، احضار کرد و امر کرد که مرتکبان

را احضار کنند. نایب السّلطنه که حقوق آنها را پرداخت نکرده بود و می دانست که آن بیچارگان

از شدّت استیصال و گرسنگی اقدام به آن کار کرده اند و از طرفی نیز می دانست

که کالسکه ی شاه هدف نبوده است، برای آنکه خطاکاران را از مجازات در امان دارد، تدبیری

به خاطرش رسید. او ده نفر از جوان ترین افراد آن فوج گرسنه را انتخاب کرد و نزد ناصرالدّین

شاه برد و امیدوار بود که شاهنشاه عدالت گستر به آن جوانان رحم خواهد کرد. ناصرالدین

شاه خونسردانه حکم داد که آن جوانان را در میدان ارک به دار بکشند.

بنجامین – نخستین سفیر امریکا در ایران – در نوشتار ایران و ایرانیان، در باره ی این

حادثه ی هولناک چنین نوشته است:

آخرین واقعه ی مهمی که واقعاً عجیب و وحشتناک می باشد، کمی پیش از سفر آخر ناصرالدین

شاه به اروپا روی داد. این واقعه بار دیگر، قیافه ی سهمناک و مهیب دیکتاتوری و حکومت

مطلقه ی ایران را نشان می دهد. شاه عازم اروپا بود و قصد داشت که پیش از حرکت به

زیارت حضرت عبدالعظیم برود و به این منظور با کالسکه ی خود از قصر سلطنتی خارج شد

و راه دروازه را پیش گرفت. سربازان ساخلوی تهران بر اثر فساد و اختلالی که در دستگاه های

مالی دولت وجود داشت، چند ماهی بود که حقوق خود را دریافت نکرده بودند و در عسرت

و مضیقه به سر می بردند. عده ای از این سربازان وقتی خبر حرکت کالسکه ی شاه را

شنیدند، تصمیم گرفتند که دسته جمعی سر راه کالسکه ی او بایستند و عریضه ای تقدیم

کرده و شاه را مطلع کنند که چند ماه است به آنها حقوق نداده اند. این کار آنها تازگی نداشت

و معمولاً در ایران هر کس می خواست به حضور شاه تظلّم کند، سر راه او می ایستاد و

عریضه ی خود را تقدیم می کرد. و سربازان هم همین کار را می خواستند بکنند. کسانی که

مسؤل عدم پرداخت حقوق سربازان بودند، وقتی از اجتماع آنها مطلع شدند، در صدد

چاره جویی برآمدند و ظاهراً افرادی از طرف آنها میان اجتماع کنندگان نفوذ کردند و کالسکه ی

شاه وقتی به اجتماع سربازان نزدیک شد، پیش از آنکه سربازان بتوانند عریضه ی خود را

تقدیم کنند، ناگهان سر و صدا و هیاهویی بلند شد و چند سنگ از اطراف به کالسکه ی

سلطنتی پرتاب گردید که به شیشه های کالسکه اصابت کرد و آن را شکست. با آنکه هیچ

معلوم نبود که سربازان این سنگ ها را انداخته باشند و اصولاً هیچ قرینه ای از یک حمله ی

قبلاً سازمان داده شده به کالسکه ی شاه وجود نداشت، ناصرالدّین شاه خیلی نگران شد

و ترسید، و فوراً دستور داد که کالسکه به طرف قصر سلطنتی برگردد. ظاهراً شاه در آن

موقع یاد حمله ای افتاد که در سال های اول سلطنت او افراد فرقه ی بابی به کالسکه اش

کرده و او را مجروح نموده بودند و فکر می کرد که این بار هم سوء قصد جدّی در کار است.

شاه به محض ورود به قصر، دستور داد سربازانی را که پس از حادثه ی سنگ پرانی در محل

واقعه دستگیر شده اند، نزد او بیاورند. در این موقع به شاه گزارش داده شد که به احتمال

قوی این سربازان با فرقه ی بابی ها در ارتباط داشته و به تحریک آنان دست به شورش

زده اند. این گزارش که مطلقاً صحت نداشت و بدون شک ساخته و پرداخته ی کسانی بود

که حقوق سربازان را نپرداخته بودند، شاه را بینهایت خشمگین و عصبانی کرد.

یک شاهد عینی ماجرای هولناک و تأسّف آوری را که به به دنبال این واقعه روی داد، برای

من حکایت کرد. حیاط خارجی ارک یا قصر سلطنتی مملو از جمعیت بود، عده ای از آنها

درباریان و همراهان شاه، و عده ی زیادتری که به فاصله ی دور ایستاده بودند، مردم عادی

بودند که می خواستند ببینند چه می شود؟ شاهدی که واقعه را برای من نقل کرد، در این

موقع جلوی وزارت خارجه بود که در قسمتی از حیاط خارجی قصر قرار داشت. این شخص

که می دانست چه واقعه ای روی خواهد داد، برای آنکه ناظر این صحنه ی وحشتناک نشود،

در صدد برآمد که از آن جا دور شود، ولی فرّاش های سلطنتی او را به عقب راندند و به ناچار

روی پلّه ی ساختمان وزارت امور خارجه باقی ماند و محکوم به تماشای این صحنه از فاصله ی

نزدیک شد. صدراعظم نزدیک او ایستاده بود و سراپا می لرزید، ولی قدرت هیچگونه مداخله

یا عکس العملی نداشت. گویی وجدانش به او نهیب می زد که چه واقعه ی ظالمانه و

بی عدالتی دارد روی می دهد و خود او هم در این امر مسؤلیت دارد. در ایوان مقابل او،

شاه تنها ایستاده بود و یک دستش را به ستون ایوان تکیه داده و با دست دیگرش سبیل های

بلند خود را تاب می داد. او که بینهایت خشمگین بود، از حقیقت قضیه اطلاع نداشت و تصوّر

می کرد که علیه وی توطئه و سوء قصد شده است و از همه مهمتر با سنگ اندازی به کالسکه

هتک حرمت مقام سلطنت را کرده اند. دوازده سرباز بدبخت دست و پا بسته در حالی که

سراپا می لرزید و رمقی در تن نداشتند، جلوی او ایستاده بودند. شاه با چشمانی سرخ از

فرط عصبانیّت آنها را مدتی برانداز کرد و قبل از آنکه پرسشی بکند که چرا جمع شده و

ماجرای سنگ اندازی چه بوده است، ناگهان با حرکت دست خود اشاره ای به میرغضب ها

کرد.

دوازده میرغضب از عقب سر، یکمرتبه به سربازان دست و پا بسته حمله ور شدند و آنها را به

زمین نشاندند و کاردهای خود را به گردنشان گذاشته و در حضور شاه سر آنها را گوش تا گوش

بریدند. یکی از این سربازان که جوانی تنومند بود، به آسانی تسلیم مرگ نمی شد  و میرغضب

خنجری را در سینه اش فرو برد و قلبش را شکافت.

چند روز بعد از این مجازات هولناک بود که ناصرالدّین شاه به دومین سفر خود به اروپا

پرداخت، ولی خبر این واقعه ی خونین و اعدام دسته جمعی عدّه ای بیگناه، پیش از او به

کشورهای اروپایی رسید و به حیثیا و موقعیت اه ایران لطمه ی زیادی رسانید. در ضیافت ها

و مراسمی که به مناسبت ورود او در دربارهای مختلف اروپا داده می شد، از شاه با سردی

استقبال شده و همه سعی می کردند نفرت خود را از این مجازات که آن را وحشیانه

می نامیدند، به طریقی ابراز دارند.

 

برگرفته از:

 

کتاب: داستان هایی از عصر ناصرالدّین شاه

نوشته: محمود حکیمی به نقل از:

1 - خاطرات و مشاهدات ابوالحسن بزرگ امید

2 – ایران و ایرانیان

نوشته: بنجامین

برگردان: حسن کردبچه

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

پادشاه عدالت گستر

 

 

وزیر درستکار

 

وزیر درستکار

 

یکی از حکمرانان ایران بر وزیر خود خشم گرفت و او را از کار برکنار کرد و به وزیر گفت:

محلی را انتخاب کن تا آن را به تو ببخشم و با نعمت و ثروت به آن جا بروی!  

وزیر گفت: نعمت و ثروت نمی خواهم و آن چه دارم به حکمران بخشیدم. نمی خواهم که او

جای آباد و پُرنعمتی به من بدهد. خواهش من این است که اگر نظر لطفی هست، یک ده ویرانی

به من ببخشید تا آن جا را برای خود آباد کنم.

حکمران دستور داد تا هر چند ده ویران که بخواهد به او بدهند، اما در همه ی کشور هر چه

گشتند یک وجب زمین ویران نیافتند. حکمران را خبر کردند. وزیر گفت: ای بزرگوار! من خود

این را می دانستم در کشوری که تو حکمران باشی و من وزیر آن باشم، جای ویرانی پیدا

نخواهد شد. اکنون که وزارت را از من گرفتی، مملکت را به کسی بده که هرگاه از وی باز

بگیری، همچنان به تو بسپارد که من سپردم!

 

برگرفته از:

 

نوشتار: داستان های برگزیده ی قابوسنامه

نوشته: عنصزالعالی کیکاووس بن اسکندر

بازنویسی: عطا

نقاشی: مرتضی ممیز

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

  داستان های برگزیده ی قابوسنامه

 

راه پیمودن لاکپشت

 

راه پیمودن لاکپشت  

 

لاکپشتی در جاده های جهان هستی راه می پیمود، اما پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌های‌ دنيا

طولانی.

می‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكی‌ از بسيار را نخواهد پیمود. آهسته آهسته‌ می‌خزيد، دشوار و كُند.

لاکپشت تقدير کشیدن لاک پشتش‌ را دوست‌ نمی‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباری‌ بر دوش‌ می‌كشيد.

پرنده‌ای‌ در آسمان‌ پر زد، سبك.

لاک‌پشت‌ روی به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست. كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌

سنگين‌ نمی‌كردی. من‌ هيچگاه‌ به انتهای راه نمی‌رسم. هیچوقت. و با ناامیدی در لاك‌ خود

فرو رفت.

خدا لاکپشت‌ را از روی‌ زمين‌ بلند كرد و زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌ای‌ كوچك‌ به نظر می آمد، و

گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسيدنی‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌

است. حتی‌ اگر اندكی. و هر بار كه‌ می‌روی، رسيده‌ای. باور كن،‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها

لاكی‌ بیش‌ نيست، تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌كشی؛ پاره‌ای‌ از مرا.

خداوند لاکپشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور. لاکپشت‌ به‌ راه‌ افتاد  و گفت: رفتن،

حتی‌ اگر اندكی.

بدین ترتیب لاکپشت همچنان پاره‌ای‌ از هستی را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

نوشتارشناسی

 

زیان طمع

 

زیان طمع

 

یک روز شبلی – عارف و صوفی خراسانی در سده ی چهارم – به مسجدی رفت تا نماز

بگزارد. چند کودک از مکتب به آن جا آمده بودند و مشغول غذا خوردن بودند. یکی فرزند

توانگری بود و دیگری فرزند درویشی فقیر.

توانگرزاده حلوا می خورد و درویش زاده نانی خشک. درویش زاده از او حلوا طلبید . پسر

توانگر گفت: سگ من باش تا تو را حلوا بدهم!

گفت: من سگ توام.

توانگرزاده گفت: مانند سگ ها عوعو کن!

آن درویش زاده مانند سگ ها بانگ برآورد تا توانگرزاده پاره ای حلوا به او داد.

شبلی که در آنان می نگریست، به گریه افتاد. یارانش پرسیدند: ای شیخ، چه شد که گریان

شدی؟

گفت: نگاه کنید که طمع مردم با مردم چه می کند!؟ اگر این کودک به نان خالی خود قناعت

می کرد و به حلوای دیگری طمع نمی بست، هرگز سگ او نمی شد.

 

برگرفته از:

 

نوشتار: داستان های برگزیده ی قابوسنامه

نوشته: عنصزالعالی کیکاووس بن اسکندر

بازنویسی: عطا

نقاشی: مرتضی ممیز

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

  داستان های برگزیده ی قابوسنامه

 

پند پیرزن

 

پند پیرزن

  

در روزگار سلطان مسعود غزنوی، حاکم شهر فراوه بر پیرزنی ستم و جور کرده بود. آن پیرزن به

غزنین آمد و به پیش سلطان مسعود دادخواهی کرد. سلطان نامه ای نوشت، ولی نامه ی او

تأثیری نکرد. پیرزن دوباره بازگشت، و در پیشگاه سلطان به شکایت پرداخت.

سلطان مسعود بار دیگر دستور داد تا نامه ای بنویسند. پیرزن گفت: یک بار نامه ای بردم،

فایده ای نبخشید.

سلطان مسعود گفت: من چه کنم؟

پیرزن گفت: ای سلطان، تدبیر این کار آسان است. چنان کشورداری کن که به نامه ی تو توجه

کنند و یا اینکه حکومت را رها کن و به کس دیگری بسپار تا به نامه ی او کار کنند.

 

برگرفته از:

 

نوشتار: داستان های برگزیده ی قابوسنامه

نوشته: عنصزالعالی کیکاووس بن اسکندر

بازنویسی: عطا

نقاشی: مرتضی ممیز

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

  داستان های برگزیده ی قابوسنامه

 

زمینه نوشته پیوسته دیگر:

 سلطنت سلطان مسعود غزنوی

 

 

 

 

چه ربطی داره؟

 

چه ربطی داره؟!

 

 

همسر باب هوپ به دیدار شوهرش که به علت فلج شدن یک دستش در بیمارستان بستری

شده بود، رفت و پس از خوش و بش رو به او کرد و گفت: دیدی عزیزم، بالاخره این

مشروب لامذهب کار خودش رو کرد و تو رو به این روز انداخت؟ اگه خوب دقت کنی،

می بینی که دست چپت اصلاً تکون نمی خوره و من حتم دارم که این موضوع صد در صد

مربوط به مشروب خوری توست.

باب هوپ در حالی که عصبانی شده بود، گفت: زن حسابی! ... مرض من چه ربطی به

مشروب داره؟ من همیشه مشروب رو با دست راست بلند می کنم!

 

برگرفته از:

 

کتاب: شوخی های سینمایی  / کتاب توفیق – شماره 7

نوشته: نویسندگان روزنامه توفیق

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

  شوخی های سینمایی

 

 زمینه نوشته پیوسته دیگر:

 باب هوپ

 

اسب سرخ

 

اسب سرخ

The Red Pony

 

 

 

در باره نوشتار:

 

اسب سرخ نام نوشتاری از جان استین بک است که سه فصل نخستین آن را از 1933 تا

1936 میلادی در مجله نوشت.

این نوشتار بطور کامل در سال 1937 میلادی برای نخستین بار پخش گردید.

نویسنده در باره  این داستان چنین گفته است:

اسب سرخ در سال ها پیش نوشته شد، آنگاه که خانواده ی ما دچار پریشانی گشته بود.

نخستین مرگ روی داده بود. خانواده، که هر کودکی به جاودانگی اش معتقد است، از هم

می پاشید. شاید نخستین نشانه بلوغ هر مرد و زنی، نخستین پرسش دردآور چرا؟ است.

از اینجا پسر بچه ای به یک مرد بدل می گردد. اسب سرخ کوشش و شاید بتوان گفت

آزمایشی بود، برای ثبت مرحله ی پایان کودکی و آغاز بلوغ.

 

زیرنویس:

 

  

 

این نوشتار را سیروس طاهباز به پارسی برگردانده است.

 

زمینه نوشته پیوسته پیشین:

نوشتارشناسی