بیگانه L'Etranger
بیگانه
L'Etranger

در باره ی نوشتار:
بیگانه نام نوشتاری از آلبر کامو است که در سال 1942 پخش گردید.
گوشه و کنار:

1 - این نوشتار را جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده به پارسی برگردانده اند.
2 – ژان پل سارتر در فوریه 1943 میلادی در باره ی این نوشتار چنین نوشته است:
بیگانه اثر آقای کامو، تازه از چاپ بیرون آمده بود که توجه زیادی را به خود جلب کرد. این
مطلب تکرار می شد که این اثر بهترین کتابی است که از متارکه جنگ تا کنون منتشر شده.
در میان آثار ادبی عصر ما، این داستان، خودش هم بیگانه است. داستان از آن سوی سرحد برای ما
آمده است، از آن سوی دریا. و برای ما از آفتاب، و از بهار خشن و بی سبزه ی آن جا سخن می راند.
ولی در مقابل این بذل و بخشش، داستان به اندازه ی کافی مبهم و دوپهلو است:
چگونه باید قهرمان این داستان را درک کرد که: فردای مرگ مادرش، حمام دریایی می گیرد،
رابطه ی نامشروع با یک زن را شروع می کند و برای اینکه بخندد، به تماشای یک فیلم
خنده دار می رود. و یک عرب را به علت آفتاب می کشد و در شب اعدامش در عین حال که
ادعا می کند شادمان است و باز هم شاد خواهد بود. آرزو می کند که عده ی تماشاچی ها در
اطراف چوبه ی دارش هر چه زیادتر باشد تا او را با فریادهای خشم و غضب خود پیشواز کنند؟
بعضی ها می گویند: آن آدم احمقی است، بدبخت است. و دیگران که بهتر درک کرده اند،
می گویند: آدم بیگناهی است. بالاخره باید معنای این بیگناهی را نیز درک کرد.
آقای کامو در کتاب دیگرش به نام افسانه ی سیزیف که چند ماه بعد منتشر شد، تفسیر دقیقی
از اثر قبلی خودش داده است. قهرمان کتاب او نه خوب است نه شرور، نه اخلاقی است و نه
ضد اخلاق. این مقولات شایسته ی او نیست. مسأله یک نوع انسان خیلی ساده است که
نویسنده نام پوچ یا بیهوده را به آن می دهد. ولی این کلمه، زیر قلم آقای کامو دو معنای
کاملاً مختلف به خود می گیرد. پوچ یک بار حالت عمل و شعور واضح است که عده ای از
اشخاص این حالت را می گیرند، و بار دیگر پوچ همان انسان است که با یک پوچی و
نامعقولی اساسی، و بی هیچ عجز و فتوری نتایجی را می خواهد، به خود تحمیل می کند. پس
به هر جهت باید دید پوچ به عنوان حالت و فعل و عمل، یا به عنوان قضیه اصلی چیست؟
هیچ چیز را رابطه ی انسان با دنیا، بیهودگی اولی پیش از همه چیز جز نمودار یک قطع
رابطه نیست.
قطع رابطه میان عروج افکار انسان به طرف وحدت، و دو گانگی مغلوب نشونده ی فکر و
طبیعت.
قطع رابطه میان جهش انسان به سوی ابدیت، و خصومت تمام شونده ی وجودش.
قطع رابطه میان دلواپسی که حتی اصل و گوهر انسان است، و بیهودگی کوشش های او.
مرگ، کثرت اختصارناپذیر حقایق و موجودات، قابل فهم بودن موجود واقع و بالاخره اتفاق.
اینها همه قطب های مختلف پوچ هستند. در واقع اینها مطالب تازه ای نیستند و آقای کامو
نیز به این عنوان آنها را معرفی نمی کند.
این مطالب از آغاز قرن هفدهم میلادی به وسیله ی عده ای از عقل های متحجر و کوتاه، و
عقل هایی که غرقه ی در سیر روحانی خود بوده اند و بخصوص نیز فرانسوی حساب
می شده اند، برشمرده شده ...
در نظر آقای کامو، مطلب تازه ای که او آورده، این است که تا انتهای افکار پیش می رود.
در حقیقت برای او مطلب مهم این نیست که جملات قصاری را حاکی از بدبینی جمع آوری
کند، قطعاً پوچ، نه در انسان است و نه در دنیا. اگر این دو از هم جدا فرض شوند. ولی
همچنان که بودن در دنیا خصوصیت اساسی انسان است، پوچ، در آخر کار چیز دیگری جز
همان وضع بشر نیست. همچنین از اول، موضوع یک تصور ذهنی ساده در کار نیست،
الهامی غمزده است که این بیهودگی را در می انگیزد. از خواب برخاستن، تراموای، چهار
ساعت کار در دفتر یا در کارخانه، ناهار، تراموای، چهار ساعت کار، شام و خواب.
و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب ... (در کتاب افسانه ی سیزیف). و بعد ناگهان آرایش صحنه ها عوض می شود و ما به روشن بینی خالی از امیدی واصل می شوم، آن وقت اگر بدانیم که کمک های گول زننده ادیان و فلسفه وجودی را چطور می توان کنار زد؛ به چند مسأله ی واضح و آشکار اساسی می رسیم:
دنیا جز یک بی نظمی و، هرج و مرج چیز دیگری نیست. یک تعادل ابدی که از هرج و مرج زاییده شده است. وقتی انسان مُرد، دیگر فردایی وجود ندارد.
در جهانی که ناگهان از هر خیال واهی و از هر نور محروم شده است، انسان احساس می کند که بیگانه است. در این تبعید دست آویز و امکان برگشتی نیست. چون از یادگار زمان های گذشته و یا از امید ارض موعود محروم شده است. (در کتاب افسانه ی سیزیف)، به این دلیل است که باید گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: اگر من درختی میان دیگر درخت ها بودم ... این زندگی برایم معنایی می داشت، یا اصلاً همچون مسأله ای در باره ی من در کار نبود. چون من قسمتی از دنیا بودم. در آن هنگام، من جزو همین دنیایی می شدم که اکنون با تمام شعورم، در مقابل آن قرار گرفته ام. این عقل مسخره و ریشخندآمیز من است که مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده. (کتاب افسانه ی سیزیف).
اکنون بطور کلی در باره ی نام داستان می توان این چنین توضیح داد:
بیگانه همان انسان است که در مقابل دنیا قرار گرفته و از این جهت آقای کامو خوب
می توانست نام زاده در تبعید را که اسم یکی آثار ژرژ گیسینگ است روی اثر خود بگذارد.
بیگانه، همین انسانی است که در میان دیگر انسان ها گیر کرده، همیشه روزهایی هست
که ... انسان در آن کسانی را که دوست می داشته است بیگانه می یابد.(افسانه ی سیزیف)
ولی مسأله، تنها این نیست. هوس و میل مفرطی به همین پوچ در کار است. انسان پوچ، هرگز اقدام به خودکشی نمی کند، بلکه می خواهد زندگی کند. زندگی کند، بی اینکه از هیچ یک از تصمیمات خود دست بشوید، بی اینکه فردایی داشته باشد، و بی اینکه امیدی و آرزویی داشته باشد، و حتی بی اینکه تفویض و تسلیمی در کار خود بیاورد. انسان پوچ، وجود خودش را در طغیان و سرکشی تأیید می کند.مرگ را با دقت هوس بازانه ای تعقیب
می کند و همین افسونگری است که او را آزاد می سازد. این انسان، ابدالاباد فارغ از مسؤلیت بودن یک آدم محکوم به مرگ را می داند. برای او همه چیز مجاز است. چون خدایی در کار نیست، و چون انسان خواهد مرد. تمام تجربه ها، برای او هم ارز هستند. و برای او تنها مسأله مهم این است که از آنها هرچه بیشتر که ممکن است چیزی به دست بیاورد، زمان حال و پی در پی آمدن لحظه های زمان حال، در برابر یک روح یا شعور، آرزو و ایده آل انسان پوچ است. (افسانه سیزیف)
تمام ارزش ها در برابر این علم اخلاق مقادیر در هم فرو می ریزد. انسان پوچ که طغیان
کرده و بی مسؤلیت در این دنیا افکنده شده است، هیچ چیز برای توجیه کردن خود ندارد، لین
انسان بی گناه است. بی گناه، مثل همان آدم های بدوی که سامرست موآم از آنان سخن
می راند. همان آدم هایی که پیش از رسیدن کشیش و پیش از اینکه کشیش برای آنان از
خوب و بد، از مجاز و ممنوع سخن براند، همه چیز برایشان مجاز است. بی گناه، مثل پرنس
میشکین – قهرمان داستان ابله – که در زمان حال جاودانی زندگی می کند. زمان حال مؤبدی
که گاه به گاه با یک خنده و با یک تبعید تنوع می یابد. بِی گناه، به تمام معنی کلمه، و نیز
اگر مایل باشید یک ایله به تمام معنی، در این مورد است که کاملاً عنوان داستان آقای کامو
را درمی یابیم.
بیگانه ای که او خواسته است طراحی کند، درست یکی از همین بی گناه های وحشت انگیز
است که جار و جنجال ها، و افتضاحات عجیبی در اجتماعات راه می اندازند. چون مقررات بازی آن اجتماعات را قبول ندارند. بیگانه ی او میان بیگانگان زندگی می کند. در عین حال که خودش هم برای دیگران بیگانه است. به همین دلیل است که برخی مثل ماری – رفیقه اش – در این داستان، او را دوست نمی دارند، به این علت که او را عجیب می بینند. و برخی دیگر مثل جمعیت تماشاچیان دادگاه، که بیگانه ناگهان سیل کینه ی آنان را به طرف خودش حس می کند، به همین دلیل، از او نفرت دارند و برای ما نیز که هنوز با چنین احساس پوچ بودنی آشنا نشده ایم و وقتی کتاب را می خوانیم بیهوده کوشش می کنیم تا این بیگانه را بر طبق قواعد و رسوم عادی خودمان قضاوت کنیم، برای ما نیز، قهرمان این داستان جز یک بیگانه، چیز دیگری نیست.
همچنین ضربه ای که وقتی تازه کتاب را باز کرده اید از خواندن این جمله به شما دست
می دهد فکر کردم که این یکشنبه هم مانند یکشنبه های دیگر گذشت، که مادرم اکنون به
خاک سپرده شده است، که فردا دو باره به سر کار خواهم رفت و که، از همه ی اینها گذشته،
هیچ تغییری حاصل نشده است.
می خواهد بگوید که این نتیجه ی نخستین برخورد شما با پوچ است. اما بی شک وقتی خواندن کتاب را ادامه می دهید، امیدوارم که همه ی ناراحتی و دلواپسی تان برطرف شود و همه چیز اندک اندک روشن و عقلایی گردد و توضیح داده شود. اما امیدواری شما برآورده نمی شود.
بیگانه کتابی نیست که چیزی را روشن کند. انسان پوچ نمی تواند چیزی را روشن کند. انسان فقط بیان می کند و همچنین این کتاب کتابی نیست که استدلال کند. آقای کامو فقط پیشنهاد
می کند و هرگز برای توجیه کردن آنچه که از لحاظ اصول، توجیه نشدنی است ، خود را به دردسر نمی افکند. پیامی که آقای کامو می خواهد با روشی داستان مانند ابلاغش کند، او را به خضوعی بزرگ منشانه و امیدوار که عبارت از تسلیم و تفویض هم نیست، شناسایی سرکش و طغیان کرده ای است و حدود فکر بشری. درست است که آقای کامو می داندکه برای این داستان خود باید تفسیری فلسفی به دست بدهد که محققاً افسانه سیزیف است ... ولی وجود این تفسیر با این ترجمه، بطور کلی قدر و ارزش داستان او را نمی کاهد. نویسنده می خواهد ما پیوسته امکان به وجود آمدن اثر او را در نظر داشته باشیم. آرزو می کند که بر اثرش این طور حاشیه بنویسد: می توانست به وجود نیامده باشد. همان طور که آندره ژید می خواهد در آخرین کتابش به نام سکه سازان بنویسند که: می توانست ادامه بیابد. اثر او می توانست به وجود نیامده باشد، مثل این جوی آب و مثل این قیافه. اثر او لحظه ی حاضری است که خود را عرضه می دارد، مثل همه ی لحظه های زمان حال. در اثر او حتی آن لزوم درونی هم نیست که هنرمندان وقتی از اثر خود صحبت می کنند، پایش را به میان می کشند و می گویند نمی توانستم ننویسمش. می بایست خودم را از دستش خلاص می کردم.
در این مورد ... این عقیده را می یابم که می گوید یک اثر هنری برگی است جدا شده از یک زندگی. کتاب او همین مطلب را بیان می کند. وانگهی در این مورد همه چیز یکسان است. چه نوشتن کتابی مثل آوارگان، و چه نشستن و نوشیدن یک فنجان شیر قهوه. و در نتیجه آقای کامو، هرگز دلسوزی و توجهی را که برخی از نویسندگان که خود را فدای هنر خود کرده اند، از خواننده ی خود توقع می کنند، انتظار ندارد. و به این طریق بیگانه برگه ای از زندگی او می باشد. و چون پوچ ترین زندگانی ها باید بی ثمرترین و بی حاصل ترین زندگی ها باشد، داستان او نیز می خواهد بی ثمری به حد اعلا رسیده ای را نشان بدهد. هنر، جوانمردی و بخشایشی است بی فایده و بی ثمر.
به هر جهت، کتاب بیگانه جلوی ما است، کتابی جدا شده از یک زندگی، توجیه نشده، توجیه نشدنی، بی ثمر و آنی. کتابی که اکنون از نویسنده اش نیز جدا مانده، و به عنوان یک لحظه زمان حال پیش دیگران گذشته شده. و از این طریق است که ما باید کتاب او را بخوانیم: به عنوان یگانگی و اتفاق ناگهانی و شدیدی میان دو انسان، میان نویسنده و خواننده، در عالم پوچ و در ماورای عقل و منطق.
این مطالب تا اندازه ای به ما نشان می دهد که با قهرمان داستان بیگانه، چگونه باید روبرو شد. حتی برای خوانندگانی که با فرضیه های پوچ بودن آشنا هستند، مورسو، قهرمان این داستان، مبهم و دو پهلو باقی می ماند. مسلّماً ما مطمئن هستیم که او پوچ است و خصوصیت اساسی و اصلی اش روشن بینی بیرحم و سنگدل او است. اضافه بر اینکه، در بیش از یک مورد، نویسنده سعی کرده است او را طوری بسازد که نمونه ی کاملی از روی الگوی عقاید خودش در افسانه سیزیف نشان داده باشد. مثلاً آقای کامو در یک جای این اثر اخیر نوشته است: یک انسان بیشتر به وسیله ی چیزهایی که نمی گوید، انسان است تا به وسیله ی چیزهایی که می گوید.و مورسو، قهرمان داستان بیگانه، نمونه ی کاملی از این سکوت مردانه است. نمونه ی کاملی است از آزادی کلمات.
(از او پرسیده اند) آیا متوجه شده است که آدمی سر به تو هستم و او گفت که فقط می داند من برای هر مطلب بی اهمیتی حرف نمی زنم. دو سطر بالاتر از همین مطلب، همین شاهد، خود را مجبور می بیند که اظهار کند مرسو یک آدم خوب بود.
(از او می پرسند) مقصودش از این حرف چیست؟ و او می گوید همه ی مردم می دانند که مقصود از این کلمه چیست. همچنین آقای کامو در باره ی عشق، در همان کتاب افسانه ی سیزیف می گوید: به آنچه ما را با برخی از انسان ها وابسته می کند، نام عشق ندهیم ... به موازات این مطلب در بیگانه آورده است که: خواست بداند که آیا دوستش دارم؟ جوابش دادم که این حرف معنایی ندارد، ولی بی شک دوستش ندارم. از این لحاظ اختلاف نظری که در جریان دادگاه و نیز در فکر خوانندگان در باره ی اینکه آیا مرسو مادرش را دوست
می داشته؟ ایجاد می گردد. دو چندان بیهوده و پوچ است. در بدو امر معلوم نیست همان طور که وکیل او می گوید: آیا این مرد متهم به این است که مادرش را به خاک سپرده یا متهم است به اینکه انسانی را کشته؟ ولی پیش از همه چیز کلمه ی دوست داشتن در اینجا معنایی ندارد. بی شک مرسو مادرش را برای اینکه به نوانخانه گذاشته که کفاف مخارجش را ندارد و برای اینکه چیزی ندارد تا برایش بگوید و نیز بی شک مرسو غالباً برای دیدن او به نوانخانه نمی رفته است، به علت اینکه این کار، یکشنبه ام را می گرفت. صرفنظر از زحمتی که برای رفتن با اتوبوس، گرفتن بلیت، و دو ساعت در راه بودن می بایست در راه می کشیدم. ولی همه ی اینها، یعنی چه؟ آیا مرسو فقط در زمان حاضر خود زندگی می کند؟ کاملاً در خلق و خوی زمان حالش؟ آن چه را که به نام یکی از احساسات می خوانیم، یک احساس می نامیم، جز وحدتی مطلق و معنوی نیست. جز معنای ادراک های نامداوم ما را ندارد. من همیشه به آن کسانی که دوستشان می دارم، نمی اندیشم. ولی ادعا می کنم که حتی وقتی به آنان فکر نمی کنم هم، دوستشان می دارم. و در صورتی که هیچ هیجان حقیقی و آنی در من وجود نداشت، ممکن بود که استراحت روحی خودم را بخاطر یک احساس معنوی در خطر بیندازم. ولی مرسو با روش دیگری فکر می کند و عمل می کند. او هرگز نمی خواهد احساس های بزرگ و مداوم کاملاً همانند خود را بشناسد. برای او نه عشق وجود دارد و نه عشق بازی ها معنایی دارند. فقط زمان حاضر است که به حساب می آید، فقط امور محسوس.
او هر وقت میلش را داشته باشد، به دیدن مادرش خواهد رفت، همین. اگر میل وجود داشته باشد،قدرتش آن اندازه هست که او را وادار کند اتوبوس بگیرد، همانطور که میل دیگر آنقدر به او قدرت می دهد که با تمام نیروی خود دنبال یک کامیون بدود و از عقب توی آن بپرد، ولی همین شخص همیشه مادرش را با کلمه ی کودکانه و مهرآمیز مامان خطاب می کند و از این راه نشان می دهد که فرصت شناختن او را از دست نداده است. همین نویسنده در جای دیگر – افسانه سیزیف - می گوید: من از عشق، جز مخلوطی و ملغمه ای از خواهش ها، از عواطف و هشیاری ها که مرا با موجودی وابسته می سازد، درک نمی کنم. و به این طریق دیده می شود که از مشخصات روحی مرسو نیز، نمی توان غافل بود. وانگهی این مرد روشن بین، خونسرد و خاموش، فقط برای رفع احتیاجات حتمی ساخته نشده است. این مرد همیشه طوری است که بیهوده بودن، اساس کار اوست، نه مغلوب خود او. این مرد چنین است، همین.
گرچه این مرد، روشن بینی کامل خود را در آخرین صفحه های کتاب به دست می آورد، ولی همیشه در سرتاسر کتاب بر طبق اصول آقای کامو حرف می زند ... هیچ یک از همه ی پرسش هایی را که در کتاب افسانه ی سیزیف طرح شده است، این مرد از خود نمی کند و نیز پیش از اینکه محکوم به مرگ بشود، طغیان نمی کند، همیشه خوشحال است. هرچه پیش آید، خوش آید شعار اوست. حتی معلوم نیست، آزاری را که آقای کامو از حضور کورکننده ی مرگ می بیند، فهمیده باشد. خونسردی اش نیز انگار از سر سستی و تنبلی است، مثل آن روز یکشنبه ای که از زور تنبلی در خانه می ماند و تنها می گوید: کمی کسل بودم...
آقای کامو، پیدا است که میان احساس بیهودگی و پوچی و آن فرقی قائل است. و می شود گفت که افسانه ی سیزیف برای ما مفهوم بیهودگی، و بیگانه احساس آن را نشان می دهد. در نظر اول حس می شود که کتاب بیگانه بی اینکه تفسیری بکند، ما را به اقلیم و پوچی و بیهودگی می برد. و بعد آن کتاب دیگر است که این سرزمین را باید برایمان روشن سازد. به این طریق بیگانه داستانی است اعلام کننده، داستان قطع رابطه است، داستان نقل و انتقال به سرزمین دیگر است. تمسأله این است که خواننده باید پیش از همه در برابر واقعیت محض قرار بگیرد و بی اینکه معنای عقلایی آن را بتواند درک کند، آن را دریابد. از اینجا است که احساس بیهودگی به آدم دست می دهد. این احساس همان ناتوانی مخصوصی است که در موقع فکر کردن به دنیا و وقایعش با همین مفاهیم و کلمه های خودمان، به ما دست می دهد. مرسو، مادرش را به خاک می سپارد، رفیقه ای می گیرد و دست به جنایتی می زند. این کارها کاملاً مختلف، طبق اظهارات دادستان و اظهارات شاهدان با هم مرتبط جلوه داده
می شوند و آن زمان است که مرسو فکر می کند دارند از کس دیگری، غیر از خود او صحبت می کنند.
تمام این زمینه سازی ها و بعد اظهارات ماری در دادگاه به عنوان یک شاهد و به هق هق افتادنش، بازی هایی است که پیش از آقای کامو، از وقتی که سکه سازان – نوشته آندره ژید – منتشر شده است، به رواج افتاده. اینها کار تازه ی خود آقای کامو نیست. کار اساسی و تازه ای که او کرده است، نتیجه ای است که از این زمینه سازی ها می گیرد و در آخر، واقعیت عدالت پوچ و بیهوده ای را که هرگز نمی تواند عوامل ایجاب کننده ی یک جنایت را بفهمد و در نظر بگیرد. برای ما روشن می سازد. اولین قسمت بیگانه را می توان به نام ترجمه ی سکوت هم نامید. در این قسمت به یک بیماری عمومی نویسندگان معاصر برخورد می کنیم که من نخستین خودنمایی آن را در کارهای ژول رنار دیده ام و آن را وسوسه ی سکوت نامید. این سکوت همان است که هایدگر به عنوان شکل متین حرف زدن می نامد. فقط کسی که می تواند حرف بزند، سکوت می گزیند. آقای کامو در افسانه ی سیزیف خود خیلی حرف می زند، در آنجا حتی پُرچانگی هم می کند. و حتی عشقی را که به سکوت دارد، به ما واگذار می کند. حتی جمله ی کیرکگارد را نیز در آن نقل می کند که: مطمئن ترین گنگی ها، خاموش شدن نیست، حرف زدن است. اما در بیگانه، دوباره دست به خاموشی زده است. ولی چطور با وجود کلمات، می شود خاموش ماند؟! این مطلب را می توان روش تازه ای دانست.
اما روش نویسندگی او چیست؟
شنیده ام که می گویند: این یک کافکا است که به دست همینگوی نوشته شده.
من باید اذعان کنم که در اینجا از کافکا چیزی نیافته ام. دیدگاه آقای کامو همیشه زمینی است. کافکا داستان نویس رفعت و علو غیرممکن انسان است. دنیا، برای او پُر است از نشانه ها و علامت هایی که ما درکشان نمی کنیم. دنیایی است پُر از صحنه سازی، اما برای آقای کامو، این درام انسانی، برخلاف کافکا همیشه خالی از رفعت و علو است. برای او مسأله در این است که ترتیب کلماتی را که موجب امری غیرانسانی می شوند، دریابد. برای او امر غیرانسانی، خودکاری و عدم نظم است. هیچ چیز کدر و مشکوک، هیچ چیز اضطراب آور و هیچ چیز القا شده از دنیای دیگر، برای او وجود ندارد. بیگانه جریان نظاره ها و دیدهایی است روشن ... صبح ها، عصرها و بعد از ظهرهای گرم، ساعات دوست داشتنی او است. تابستان مداوم الجزیره، فصل مورد توجه اوست. شب در دنیای او هیچ جایی ندارد، و اگر هم از آن حرف می زند با این کلمات است: وقتی بیدار شدم، ستاره ها روی صورتم بودند. صدای کوهستان تا به من می رسید، بوهای شب، بوی زمین و نمک، شقیقه هایم را خنک می کرد. آرامش شگرف این تابستان خواب آلود همچون مد دریا در من داخل می شد. کسی که این جمله ها را می نویسد از غم و اندوه های کافکا سخت به دور است. این آدم در قلب این همه بی نظمی آرام است.
نزدیکی روش او به روش همینگوی پذیرفتنی است. نزدیک بودن روش این دو نویسنده مسلم است در هر یک از نوشته های این دو نویسنده همان جمله های کوتاه است که با جمله های قبلی ارتباطی ندارند و هر یک برای خود جداگانه آغاز و انجامی دارند. هر یک از جمله های درست مثل یک نگاه جدا بر روی حرکات و اشیاء است. با همه ی اینها، من راضی نیستم که بگویم آقای کامو روش داستان نویسی امریکایی را به کار برده است و یا از آن تأثیری پذیرفته.
در مرگ در بعد از ظهر اثر همینگوی، نیز که همین روش بریده بریده ی نقل قول به کار رفته و هر جمله از عدم به وجود می آید، روش خاص خود همینگوی دیده می شود. با این همه گاهی جمله های کتاب بیگانه دراز و وسیع می شود. درضمن داستان مرسو، من نثر شاعرانه ای را می بینم که باید همان نحوه ی تعبیر مخصوص خود آقای کامو باشد. اگر هم در کتاب بیگانه، آثار مشهوری از تقلید روش نویسندگی امریکایی دیده می شود، باید گفت تقلیدی است آزاد، و من شک دارم که آقای کامو همین روش را هم در آثار بعدی اش به کار برد.
حضور مرگ، در پایان راه زندگی ما، آینده ی ما را در مه و دود فرو برده است، و زندگی ما بی فردا است. زندگی، توالی زمان حال است و انسان پوچ اگر فکر تحلیل کننده ی خود را با این زمان تطبیق نکند، چه کند؟
در چنین موردی است که برگسون جز یک متشکله تجزیه نشدنی، چیز دیگری را نمی بیند. چشم او جز یک سلسله لحظه ها، چیز دیگری را نمی بیند. آن چه که نویسنده ی ما از همینگوی گرفته است، همین بریدگی و دنباله دار نبودن جمله های بریده بریده است که روی بریدگی لحظه ها تکیه می کند، و اکنون بهتر می توانیم برش داستان او را درک کنیم. هر جمله ای یک لحظه است، یک زمان حال است. اما نه لحظه ی مردد و مشکوکی که اندکی به لحظه بعدی بچسبد و دنبال آن برود – جمله ی خالص و ناب است، بی درز و به روی خود بسته شده است. جمله ای است که به وسیله ی یک عدم از جمله ی بعدی بریده و مجزا شده، مثل لحظه ی دکارت که جدا از لحظه ای است که بعد خواهد آمد. میان هر جمله و جمله ی بعدی، دنیا نابود می شود و دوباره به وجود می آید. حرف، به محض اینکه از دهان
برمی آید، مخلوقی است از عدم به وجود آمده، یک جمله بیگانه یک جزیره است و ما از جمله ای به جمله ی دیگر، و از عدمی به عدم دیگر پرتاب می شویم. در یک جا می نویسد: لحظه ای بعد پرسید: آیا دوستش دارم؟ در جواب گفتم: این حرف مفهومی ندارد، ولی خیال می کنم که نه. او قیافه ی غمگینی گرفت، اما هنگام تهیه ی ناهار، و بی اینکه هیچ موضوعی در کار باشد، باز خندید، به قسمی که او را بوسیدم. در این لحظه بود که سر و صدای جنجال از اتاق ریمون برخاست.
در این چند جمله ی دومی و سومی با یکدیگر ارتباط ظاهری دقیقی دارند. در این گونه موارد نیز وقتی می خواهد جمله ای را با جمله ی قبلی وابسته کند، به وسیله ی حروف و روابطی مثل و، اما، ولی، بعد و در این لحظه بود که مقصود خود را انجام می دهد.
با توجه به این نکات، اکنون می توان بطور کلی در باره ی داستان آقای کامو صحبت کرد. تمام جمله های این کتاب هم ارز است. هر یک جمله بخاطر خودش بجا می نشیند و دیگر جمله ها را به عدم می فرستد. ولی گاهگاه ، آنجاها که نویسنده پشت پا به روش اصلی خود می زند و در جمله های خود شعر می سراید. هیچیک از جمله ها با دیگران بی ارتباط نیستند. حتی گفت و گوها و مکالمه ها نیز در ضمن داستان گنجانیده شده است.
مکالمه های یک داستان در حقیقت لحظه ی توضیح و تفسیر آن است و اگر جای بهتر به آنها داده شود، مشخص خواهد شد که معناهایی وجود دارد. آقای کامو این مکالمه ها را زنده می کند، خلاصه می کند و همه ی مشخصات برتری دهنده ای را که در چاپ برای این گونه جمله های مکالمه ای می توان آورد، کنار می گذارد. به قسمی که جمله های اظهار شده مشابه با دیگر جمله ها نمود می کند و تنها یک لحظه می درخشد و ناپدید می شوند، همچون تابش شعاع و مثل یک آهنگ و مثل یک بو.
همچنین وقتی انسان شروع به خواندن کتاب می کند، هیچ خیال نمی کند که دارد داستان
می خواند. بلکه گمان می کند یک خطبه ی با طمطراق و یکنواخت را با صدای تو دماغی یک عرب دارد قرائت می کند. ولی داستان کم کم در زیر نظر خواننده به خود شکل می گیرد و ساختمان محکم و دقیقی را که دارا می باشد، به رخ می کشد. حتی یکی از جزییات داستان هم بیهوده ذکر نشده است، و وقتی انسان کتاب را می بندد و درک می کند که به جز این طریق، به طریق دیگری نمی شده است داستان را شروع کرد و نیز درک می کند که
نمی توانسته است پایانی غیر از اینکه دارد، داشته باشد. در این دنیایی که به عنوان دنیای بیهودگی به ما عرضه شده استف اصل علیّت به دقت مورد توجه قرار گرفته و کوچکترین حادثه ها، سنگینی خود را دارند. هیچ اتفاقی در داستان نمی شود یافت که قهرمان را، نخست به سوی جنایت و سپس به سوی اعدام راهبری و راهنمایی نکند.
بیگانه یک اثر کلاسیک است. یک اثر منظم و آراسته است. اثری است که در موضوع بیهودگی و پوچی، و نیز به ضد آن ساخته شده است. آیا همه آنچه را که نویسنده از ساختن چنین داستانی می خواسته همین ها بوده است؟ من نمی دانم. ولی این عقیده ی خواننده ای است که مثل من که ابراز می دارم.
اما این اثر خشک و خالص را که در زیر ظاهری در هم ریخته و نامنظم مخفی شده است، این اثری را که وقتی کلید فهمش را در دست داشته باشیم، این قدر کم پوشیده می ماند، این اثر را چطور باید طبقه بندی کرد؟
من نمی توانم آن را یک حکایت بدانم. چون حکایت در همان زمانی که نقل می شود و طبق آن، به وجود می آید و نوشته می شود، و در آن اصل علیّت جانشین جریان تاریخی قضایا می گردد. آقای کامو آن را داستان نامیده است. با این همه داستانی است که طی زمان مداومی اتفاق می افتد و وظیفه ای دارد و حضور زمان در آن غیر قابل برگشت بودن زمان را نشان می دهد. خالی از شک و تردید نیست، اگر من چنین نامی را به این توالی لحظه های حاضر می دهم. شاید هم این داستان همچون صادق و یا کاندید – نوشته های ولتر -، قصه های اخلاقی کوتاهی است با کنایه هایی انتقادکننده و تودار، و با کوچک ابدال هایی مسخره – مانند نگهبان، قاضی، بازپرس دادستان و ... – و به این طریق با وجود سهم اگزیستانسیالیست های آلمان و داستان نویسان امریکایی در آن، از لحاظ اساس کار، این کتاب داستانی شبیه به قصه ی ولتر باقی می ماند.
3 – معنای واژه ها:
ارض: زمین - سرزمین
سرحد: مرز
عصر: دوره
برگرفته از:
کتاب: بیگانه
نوشته: آلبر کامو
برگردان: جلال آل احمد – علی اصغر خبره زاده
زمینه نوشته پیوسته دیگر: